جشنواره کودک،خلاقیت،محیط زیست

کوهنوردان
عزیز، گروه های محترم و هیئت های عزیز کوهنوردی، از شما دعوت می شود، در
پاکسازی دماوند، مادر البرز، بام ایران زمین شرکت کنید تا همگی دین خود را
به این بلند نماد کشورمان ادا کنیم.
در صورت تمایل به حضور در این امر با شکوه، که تنها از انسانهای بلند مرتبه بر میاید، با شماره ی اعلام شده در کاور تماس حاصل فرمایید، یا در همین ایونت پیام خود را بگذارید، هیئت ها و گروههای کوه نوردی استانها و شهرهای مختلف در صورت تمایل به حضور در این پاکسازی بزرگ، آرم خود را برای ما بفرستید.
توجه: عزیزان، لطفا تا یکشنبه 27م مرداد ماه، حضور یا عدم حضور خود را در این برنامه قطعی کنید
باقی جزئیات برنامه، از جمله همراهی با مینی بوس ها و...، تا روز یکشنبه اعلام می شود.
همراهان و دوست داران طبیعت این برنامه پاکسازی قرار هست در بارگاه اصلی(سوم)ارتفاع 4200 دماوند انجام می شود.
این
برنامه همراه با 5 ساعت کوهپیمایی تا ارتفاع 4200(بارگاه) خواهد بود و
کسانی که قصد شرکت دارند باید از قدرت بدنی و امادگی مناسبی برخوردار
باشند.
در ارتفاع4200 شرایط اب و هوایی متفاوت خواهد بود.
برنامه پاکسازی توسط رفتگران طبیعت - طبیعت نوردان ایران ،در بارگاه اصلی 2 روزه و در تاریخ 31مردادو 1 شهریور انجام خواهد شد.
با تشکر از شما
با ما در تماس باشید.
https://www.facebook.com/events/440948996013304
در مطلب زير آنچه كه دربارهي مار براي كوهنوردان و طبيعتدوستان آموزنده است و نقش پيشگيري و اطلاعات عمومي دارد آورده شود.
نشسته در افقهای نگاهم
شکوه پهنه زیبای جنگل
مشامم را هماره می نوازد
هوای پاک و روح افزای جنگل
**
درختان صف به صف در ابر و باران
بسوی آسمانها قد کشیده
به روی گیسوان سبز آنها
زلال ِ قطره ی شبنم چکیده
**
بهاران در حضور خرمِ خویش
تجلی می کند از تار و پودش
پس از باریدن باران همیشه
طراوت می تراود از وجودش!
**
درآواز قشنگ رود وباران
بیا تا مثل جنگل شاد باشیم
دل خود را برای جشن رویش
میان وسعت جنگل بپاشیم
**
زجنگل تازه بودن را نگیریم
بیا تا حرمتش را پاس داریم
برای وسعت این مخمل سبز
بیا هریک نهالی را بکاریم
شاعر : یدالله گودرزی (شهاب)
در حالی که بسیاری از رهبران کشورهای جهان از فاش کردن حقوق ماهیانه خود ، خودداری می کنند، خوزه موخیکا رئیس جمهور سابق اروگوئه نه فقط مبلغ دستمزد خود را فاش کرد، بلکه اعلام کرد ماهیانه 90 درصد از دستمزد خود را به موسسه های خیریه اهدا می کند.

ناامید بود. پریشان بود. گرسنه بود. این دیگر پسر بچهای نیست که اشتباهی به جنگل آمده و گرسنه است. این کسی نیست جز یوز ایرانی. بله. سرش را به چپ و راست میچرخاند. دنبال غذا میگشت. کلی، بزی، چیزی، هیچ چیز نبود، هیچ چیز. انسانها تمامشان را غارت کرده بودند. یوز در حالی که لب پائینی اش را می گزید با خود گفت: آخر آنها این همه گوسفند دارند، این همه مرغ دارند، به مقدار فراوان، چرا می آیند و غذای ما را می کشند. فقط یک دلیل می تواند داشته باشد: تفریح و خوشگذرانی. آهی کشید. در حالی که پیش میرفت و دنبال چیزی می گشت، گرچه میدانست چیزی پیدا نمیکند. با خود گفت: این موجود دوپای خونخوار حتی به آن حیوانهایی مانند گاوها و بزها و غیره که برای او زحمت میکشند و مزد آنها یک ضربه شلاق و چوب است هم وقتی پیر می شوند، رحم نمی کند و آنها را میکشد. یاد بچههایش افتاد. در چشمانش حلقهی اشک پدیدار گشت. لبش میلرزید. نمیخواهم یا بهتر است بگویم نمیتوانم حال او را توصیف کنم. چون من هم انسانم. همان موجود دوپا. یوز که کاملاً مطمئن بود غذایی پیدا نمیکند، از کوه پایین آمد. دراز کشید و در حالی که دستهایش را زیر سرش گذاشته بود، به جلو خیره شد. یاد داستانهای پدربزرگش میافتاد که از سرسبزی و انبوه حیوانات سخن میگفت. اما این داستان هم مثل همه داستان هاست. در حالی که تصویر بچه هایش را که گرسنه بودند در ذهنش مجسم میکرد و در حالی که کشتن جفتش توسط انسان در جلوی چشمانش نقش بسته بود، صدایی شنید. صدای فلوت. توجهی نکرد. آوای فلوت زیبا بود. اما نمی توانست دل غمگین او را بهاری کند. اما ناگهان جا خورد. با خود گفت: این صدا، صدای فلوت چوپان است. خوشحال شد. امید مثل چراغی در قلب او روشن شد. خرامان خرامان به سوی آوای فلوت پیش رفت. وقتی تصویر مبهمی از گله را دید قدمهایش را آهسته تر کرد. وقتی کمی جلوتر رفت در پشت درختی پنهان شد. گله را رصد کرد. لبخند زد. می توانست خودش و بچه هایش را از گرسنگی نجات دهد. آرام آرام از پشت گله به طرف گوسفندی خزید. ناتوان بود. درمانده بود. خسته بود. حتی شک داشت که بتواند گوسفند را بگیرد. چند قدمی به گوسفند نمانده بود که صدایی شنید. صدایی که خیلی برایش آشنا و متاسفانه بسیار تلخ بود. صدای پارس سگ ها. در آن لجظه این گربه ایرانی، دیگر چیزی نمی دید. اشک جلوی چشمانش را گرفته بود. ناامیدانه به طرف گوسفند یورش برد. اما سگی جلویش را گرفت. دندانهایش را به علامت تهدید به او نشان داد. یوزپلنگ که میدانست دیگر از غذا خبری نیست، با خودش گفت: حداقل در آخرین لحظات زندگی در کنار بچههایم باشم و به طرف کوه دوید. مثل اینکه سگ ها نمی خواستند دست از او بردارند. می خواستند او را بگیرند. ناگهان یوز ناتوان آخرین زورش را برای رسیدن به کوه زد. خیلی درمانده بود. گرسنه ، خسته، روی زمین افتاد. در حالی که نفس نفس می زد و صدای سگ ها را از پشت سرش میشنید، ناامیدانه تلاش کرد تا بلند شود. ولی نمی توانست. ناگهان جسمی را بر روی پوست خال خالی اش احساس کرد. بعد فقط چند لحظه طول کشید. تا دیگر چشمانش را باز نکرد. خداحافظ هم وطن.


گزارش و نمایشگاه دستاوردها و تجربه های کودکان و نوجوانان
از نخستین دوره آشنایی با حیات وحش ایران
جمعه ۷/۷/۹۱
ساعت ۴ تا ۶ بعدازظهر
موزه طبيعت و حيات وحش ايران - دارآباد
در این برنامه شاهد گزارش عملکرد و معرفی بخشی از دستاوردهای
کودکان و نوجوانان در طول دوره توسط خودشان هستیم
نشانی : نياوران - كاشانك - ابتداي دارآباد - خيابان موزه
موسسه کاوشگران طبیعت دنیا
آرزو داریم طی روزهای جشنواره امسال،حداقل 1000 نفر از
وضعیت یوزپلنگ ایرانی آگاهی پیدا کنند ...
با دانلود و به اشتراک گذاشتن این ویدئو برای کسانی که درباره یوزپلنگ
اطلاعی ندارند، ما را در رسیدن به این هدف یاری کنید
ماجرا از این قرار است که؛ ظاهرا” یک جفت خرس تشنه و گرسنه ناچارا” جهت آب خوردن و تهیه غذا، در اوایل هفته گذشته سحرگاهان از ارتفاعات منطقه جنگلی شمس آباد بروجن به باغات میوه در منطقه ونک سمیرم که هم مرز با منطقه شمس آباد می باشد نزدیک شده و شوربختانه خرس ماده در استخر کم آب یکی از باغات سیب - که دیواره های آن ایزوگام و لغزنده شده بود - گرفتار گردید.