مردمی جو
که بکاری برنیاید گندمی
مردمی جو مردمی جو مردمی
"مولانا"
که بکاری برنیاید گندمی
مردمی جو مردمی جو مردمی
"مولانا"
نشسته در افقهای نگاهم
شکوه پهنه زیبای جنگل
مشامم را هماره می نوازد
هوای پاک و روح افزای جنگل
**
درختان صف به صف در ابر و باران
بسوی آسمانها قد کشیده
به روی گیسوان سبز آنها
زلال ِ قطره ی شبنم چکیده
**
بهاران در حضور خرمِ خویش
تجلی می کند از تار و پودش
پس از باریدن باران همیشه
طراوت می تراود از وجودش!
**
درآواز قشنگ رود وباران
بیا تا مثل جنگل شاد باشیم
دل خود را برای جشن رویش
میان وسعت جنگل بپاشیم
**
زجنگل تازه بودن را نگیریم
بیا تا حرمتش را پاس داریم
برای وسعت این مخمل سبز
بیا هریک نهالی را بکاریم
شاعر : یدالله گودرزی (شهاب)


جسمم همه اشگ گشت و چشمم بگریست
در عشق تو بی جسم همی باید زیست
از من اثری نماند این عشق ز چیست
چو من همه معشوق شدم عاشق کیست
"زنده یاد ابوسعید"
آن نفسی که باخودی یار چو خار آیدت
وان نفسی که بیخودی یار چه کار آیدت
آن نفسی که باخودی خود تو شکار پشهای
وان نفسی که بیخودی پیل شکار آیدت
براي اين روزهاي مادرم
(1)
در واپسين تولدم
اينك
براي آخرين بار
اين جنين به بيرون پرتاب ميشود.
ديگر اشكهايم كسي را خوشحال نميكند،
حتي خندههايم...
برآنم
هنگام كه پرده مي افتد
بر واپسين قطره
واپسين پرتو
واپسين لبخند
تنها بدانم كه زيسته ام
پشت میز بودم سرکار.
پیامک داد.
شعر مولانا بود :
ای مطرب شیرین نفس /هر لحظه می جنبان جرس/ آید مرا شام و سحر/ از بانگ تو بوی وفا
گلزار باغ و عالمی/چشم و چراغ عالمی /غایب مبادا صورتت /یک دم ز پیش چشم ما
خوندم.
...و این شعر اومد :
ای یار غایب از نظر /ای برتر از هر خیر و شر/چون نور چشمی و بصر /بنما رهی ای یاورم
دل در میان دیده ام /آتش زده بر ریشه ام /بر باد شد اندیشه ام /نوشان شراب و ساغرم
زخمی بزن بر جان و تن /مرهم منه بر زخم تن /سوزان و در آتش فکن /ای هستی تو باورم
خورشید افروزم نما /بر خویش پیروزم نما /نامت چراغ رهنما /چون بر زبانت آورم

بروز مرگ چو تابوت من روان باشد
گمان مبر که مرا درد این جهان باشد
برای من مگری و مگو دریغ دریغ
به دوغ دیو در افتی دریغ آن باشد
جنازه ام چو ببینی مگو فراق فراق
مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد
مرا بگور سپاری مگو وداع وداع
که گور پرده جمعیت جنان باشد
فرو شدن چو بدیدی برآمدن بنگر
غروب شمس و قمر را چرا زیان باشد
تو را غروب نماید ولی شروق بود
لحد چو حبس نماید خلاص جان باشد
کدام دانه فرو رفت در زمین که نرست
چرا به دانه انسانت این گمان باشد
کدام دلو فرو رفت و پر برون نامد
زچاه یوسف جان را چرا فغان باشد
دهان چو بستی زین سوی آنطرف بگشا
که های و هوی تو در جو لامکان باشد
(حضرت مولانا)
یک روز شیخ ما باجمعی صوفیان به در آسیایی رسید
اسب بازداشت و ساعتی توقف کرد
پس می گفت : می دانید که این آسیا چه می گوید
می گوید : تصوف این است که من در آنم :
درشت می ستانی و نرم باز می دهی و گرد خود طواف می کنی
سفر در خود می کنی تا هرچه نباید از خود دور کنی نه در عالم تا زمین به زیر پای گذاری
همه جمع را وقت خوش گشت
اسرار توحید - دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی - ص274
دونا : زيرپل سيدخندان - نبش شقاقي - ساختمان 1000 - بلوك2 - واحد2