مردمی جو



که بکاری برنیاید گندمی

مردمی جو مردمی جو مردمی

"مولانا"



کوله پشتی ات کجاست؟


ادامه نوشته

“هریک نهالی را بکاریم”

 

نشسته در افقهای نگاهم
شکوه پهنه زیبای جنگل
مشامم را هماره می نوازد
هوای پاک و روح افزای جنگل

 

**


درختان صف به صف در ابر و باران
بسوی آسمانها قد کشیده
به روی گیسوان سبز آنها
زلال ِ قطره ی شبنم چکیده


**


بهاران در حضور خرمِ خویش
تجلی می کند از تار و پودش
پس از باریدن باران همیشه
طراوت می تراود از وجودش!

**


درآواز قشنگ رود وباران
بیا تا مثل جنگل شاد باشیم
دل خود را برای جشن رویش
میان وسعت جنگل بپاشیم


**


زجنگل تازه بودن را نگیریم
بیا تا حرمتش را پاس داریم
برای وسعت این مخمل سبز
بیا هریک نهالی را بکاریم

 


شاعر : یدالله گودرزی (شهاب)

تائو تِ چینگ

تائو تِ چینگ - يا دائو دِ چینگ - را مي توان كتاب طريقت هم ناميد. درباره لائوتزو - نويسنده ي آن - اطلاعات دقيقي در دست نيست. گفته مي شود او در زمان كنفوسيوس، حدود پانصد سال پيش از ميلاد مسيح، در چين زندگي مي كرده و به سمت بايگان در دربار يكي از پادشاهان آن زمان مشغول بوده است.
با اين وجود معنايي كه براي اين نام گمان مي رود پسر پیر است. آن چه از او باقي مانده، همين كتاب است؛

 
راهنمای هنر زندگی و خرد ناب
 
يكي از عجايب باقي مانده از روزگاران كهن.


متن کامل کتاب رو ازین لینک بخونید:::
http://taoteching.blogfa.com/







براي ساختن چرخ محور ها را به هم وصل مي كنيم
ولي اين فضاي تهي ميان چرخ است
كه باعث چرخش آن مي شود.
از گل كوزه اي مي سازيم،
اين خالي درون كوزه است
كه آب را در خود جاي مي دهد.
از چوب خانه اي بنا مي كنيم،
اين فضاي خالي درون خانه است
كه براي زندگي سودمند است.

مشغول هستي ايم
در حالي كه اين نيستي است كه به كار ما مي آيد.




ادامه نوشته

جسمم همه اشگ گشت و چشمم بگریست

 

جسمم همه اشگ گشت و چشمم بگریست

در عشق تو بی جسم همی باید زیست

از من اثری نماند این عشق ز چیست

چو من همه معشوق شدم عاشق کیست

"زنده یاد ابوسعید"

ادامه نوشته

آن نفسی که باخودی ...

 

آن نفسی که باخودی یار چو خار آیدت
وان نفسی که بیخودی یار چه کار آیدت


آن نفسی که باخودی خود تو شکار پشه‌ای
وان نفسی که بیخودی پیل شکار آیدت

ادامه نوشته

زادمرگ

سه شعر جداگانه 

براي اين روزهاي مادرم


(1)

در واپسين تولدم

اينك

براي آخرين بار

اين جنين به بيرون پرتاب مي‌شود.

ديگر اشك‌هايم كسي را خوشحال نمي‌كند،

حتي خنده‌هايم...

ادامه نوشته

برآنم هنگام كه پرده مي افتد

برآنم

هنگام كه پرده مي افتد

بر واپسين قطره

واپسين پرتو

واپسين لبخند

تنها بدانم كه زيسته ام

ادامه نوشته

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو

 
 
دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
 
آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو
 
 
ادامه نوشته

ای یار غایب از نظر

پشت میز بودم سرکار.

پیامک داد.

شعر مولانا بود :

ای مطرب شیرین نفس /هر لحظه می جنبان جرس/ آید مرا شام و سحر/ از بانگ تو بوی وفا

گلزار باغ و عالمی/چشم و چراغ عالمی /غایب مبادا صورتت /یک دم ز پیش چشم ما

خوندم.

...و این شعر اومد :

ای یار غایب از نظر /ای برتر از هر خیر و شر/چون نور چشمی و بصر /بنما رهی ای یاورم

دل در میان دیده ام /آتش زده بر ریشه ام /بر باد شد اندیشه ام /نوشان شراب و ساغرم

زخمی بزن بر جان و تن /مرهم منه بر زخم تن /سوزان و در آتش فکن /ای هستی تو باورم

خورشید افروزم نما /بر خویش پیروزم نما /نامت چراغ رهنما /چون بر زبانت آورم

۲۲-۸-۱۳۸۶
برای خاطره بهنام
 

خيالم پرواز ميكند...

 
خيالم پرواز ميكند...
نرم ... چون عقاب البرز
 
قلبم ميزند تند
گونه هايم خيس
 
نغمه ای پي در پي
با هيجان مي آيد
 
با هر اوج و هر فرود
مي روم در پس خاطره اي دور
 
آبي آسمان با خاك مي آميزد
آرامش با رويا
 
زمان مي ايستد به احترام
...و من مي بينم :
 
تصوير چند جوان
نشسته در قاب چشم
بي كلامي بر لب
خاموش ... دلتنگ
 
* * *
 
مردي در راه
مادري عاشق
عارفي نشسته در حيرت
و ابوسعيد يال شيري مي نوازد
در بيابان شرق
 
* * *
 
برف آرام بر قله مي بارد
كوه مرا به خلوتش مي خواند
...باد سردي مي ربايد روح نا آرامم
 
سبز در سبز
غرق در موج علف
...چهره يك دوست مي بينم
 
گرم در آفتاب
...توت مي چينم
 
كودكي بازيگوش
خيره به زردي درخت
و خاك...منتظر برف
 
* * *
 
تصوير چند جوان
نشسته در قاب چشم
 
پيرمرد
پاي نهاده در قاب
 
دست ها دردست هم چون آتش
به قله مي روند
...بي بازگشت
 
* * *
 
آبي آسمان با خاك مي آميزد
آرامش با رويا
 
خيالم پرواز ميكند
نرم...چون عقاب البرز
 
۱۶-۵-۱۳۸۶
 
برای خاطره :
علي اصغر غني پور
بهنام کرمی
 

كوك كن ساعتِ خویش!

 

سایت  آپلود عکس رایگان , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان


كوك كن ساعتِ خویش !
 
اعتباری به خروسِ سحری ، نیست دگر
دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است
 
ادامه نوشته

کدام دانه فرو رفت در زمین که نرست

 

 بروز مرگ چو تابوت من روان باشد
 گمان مبر که مرا درد این جهان باشد


 برای من مگری و مگو دریغ دریغ
 به دوغ دیو در افتی دریغ آن باشد


 جنازه ام چو ببینی مگو فراق فراق
 مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد


 مرا بگور سپاری مگو وداع وداع
 که گور پرده جمعیت جنان باشد


 فرو شدن چو بدیدی برآمدن بنگر
 غروب شمس و قمر را چرا زیان باشد


 تو را غروب نماید ولی شروق بود
 لحد چو حبس نماید خلاص جان باشد


 کدام دانه فرو رفت در زمین که نرست
 چرا به دانه انسانت این گمان باشد


 کدام دلو فرو رفت و پر برون نامد
 زچاه یوسف جان را چرا فغان باشد


 دهان چو بستی زین سوی آنطرف بگشا
 که های و هوی تو در جو لامکان باشد


(حضرت مولانا)

 

برای ابوسعید...

 

یک روز شیخ ما باجمعی صوفیان به در آسیایی رسید

اسب بازداشت و ساعتی توقف کرد

پس می گفت : می دانید که این آسیا چه می گوید

می گوید : تصوف این است که من در آنم :

درشت می ستانی و نرم باز می دهی و گرد خود طواف می کنی

سفر در خود می کنی تا هرچه نباید از خود دور کنی  نه در عالم تا زمین به زیر پای گذاری

همه جمع را وقت خوش گشت

اسرار توحید - دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی - ص274

ادامه نوشته