خيالم پرواز ميكند...
نرم ... چون عقاب البرز
 
قلبم ميزند تند
گونه هايم خيس
 
نغمه ای پي در پي
با هيجان مي آيد
 
با هر اوج و هر فرود
مي روم در پس خاطره اي دور
 
آبي آسمان با خاك مي آميزد
آرامش با رويا
 
زمان مي ايستد به احترام
...و من مي بينم :
 
تصوير چند جوان
نشسته در قاب چشم
بي كلامي بر لب
خاموش ... دلتنگ
 
* * *
 
مردي در راه
مادري عاشق
عارفي نشسته در حيرت
و ابوسعيد يال شيري مي نوازد
در بيابان شرق
 
* * *
 
برف آرام بر قله مي بارد
كوه مرا به خلوتش مي خواند
...باد سردي مي ربايد روح نا آرامم
 
سبز در سبز
غرق در موج علف
...چهره يك دوست مي بينم
 
گرم در آفتاب
...توت مي چينم
 
كودكي بازيگوش
خيره به زردي درخت
و خاك...منتظر برف
 
* * *
 
تصوير چند جوان
نشسته در قاب چشم
 
پيرمرد
پاي نهاده در قاب
 
دست ها دردست هم چون آتش
به قله مي روند
...بي بازگشت
 
* * *
 
آبي آسمان با خاك مي آميزد
آرامش با رويا
 
خيالم پرواز ميكند
نرم...چون عقاب البرز
 
۱۶-۵-۱۳۸۶
 
برای خاطره :
علي اصغر غني پور
بهنام کرمی