پشت میز بودم سرکار.

پیامک داد.

شعر مولانا بود :

ای مطرب شیرین نفس /هر لحظه می جنبان جرس/ آید مرا شام و سحر/ از بانگ تو بوی وفا

گلزار باغ و عالمی/چشم و چراغ عالمی /غایب مبادا صورتت /یک دم ز پیش چشم ما

خوندم.

...و این شعر اومد :

ای یار غایب از نظر /ای برتر از هر خیر و شر/چون نور چشمی و بصر /بنما رهی ای یاورم

دل در میان دیده ام /آتش زده بر ریشه ام /بر باد شد اندیشه ام /نوشان شراب و ساغرم

زخمی بزن بر جان و تن /مرهم منه بر زخم تن /سوزان و در آتش فکن /ای هستی تو باورم

خورشید افروزم نما /بر خویش پیروزم نما /نامت چراغ رهنما /چون بر زبانت آورم

۲۲-۸-۱۳۸۶
برای خاطره بهنام