علم‌کوه ۱۳۶۸

گزارشی را كه در زير می‌بينيد، عباس محمدی در سال ۱۳۶۸ نوشته و به تازگی آن را دوباره ويرايش كرده است. با توجه به نزديک بودن چهارمين جشنواره‌ی فيلم و گزارش‌های كوه‌نوردی،خواندن اين گزارش را به دوستان كوه نورد و كوه نويس توصيه می‌كنم. در "علم كوه؛ زمستان ۶۸" می‌توان چندين ويژگی را كه يک گزارش خوب بايد داشته باشد، ديد: اشاره به تاريخچه‌ی صعودهای منطقه، بررسی مشكلات كار، شرح صادقانه‌ی برنامه، طرح انتقاد به خود، ارايه‌ی گزارش مالی و تداركاتی.

"عباس ثابتيان"

علــــــم كـــــوه
زمستان 68*

· تلاش براي صعود ديواره
· نخستين صعود زمستاني قله هاي هفت خوان



فهرست
علم كوه؛ زمستان 68                        

نگاهي به مشكلات عمومي

مشكلات رسيدن به پاي كار
 

برنامه ي زمستان 68

رودبارك – سرچال – علم كوه

تلاش براي صعود ديواره

صعود هفت خوان

بازگشت


ضميمه ي 1 : صورت هزينه ها و وجوه دريافتي

ضميه ي 2 : اسامي افراد شركت كننده در برنامه

با گراميداشت ياد محمد داودي و ديگر كوه نورداني كه در صعود هاي علم كوه جان داده اند.


علم كوه؛ زمستان 68
برنامه ي زمستاني 68 گروه آرش دو هدف داشت: صعود ديواره ي شمالي، و صعود قله هاي هفت خوان. در گروه ما پيش از اين براي كمتر برنامه اي به اندازه ي اين برنامه صحبت شده بود، جلسه ي گذاشته شده بود و براي تداركاتش كار شده بود. به همين دليل اگر چه اجراي خود برنامه اشكال ها و كاستي هاي بسياري داشت، با اين حال توانستيم تجربه هاي خوبي به دست آوريم كه احتمالاً بعضي از آن ها براي جامعه ي كوه نوردي ايران تازگي دارد. ما، در اوضاع و احوالي نا مطلوب و با وسايلي ناقص به منطقه رفتيم،‌ البته نه به دليل آن كه نمي دانستيم چه وسايل و پوشاكي لازم داريم، بلكه به خاطر اين كه شرايط كنوني اجازه ي تهيه ي آن ها را به همه نمي دهد. با وجود اين، در گزارشي كه مي خوانيد سعي كرده ام صادقانه به ضعف هاي خودمان هم اشاره كنم.

سواي مسايل فني كوه نوردي و مشكلات خاص اين ورزش، ما سفري داشته ايم در شرايط سخت كوهستاني. زندگي در اين شرايط مسايلي داشته است كه براي ما خاطره انگيزند؛ شايد نقل پاره اي از آن ها خالي از لطف نباشد و در عين حال كمكي باشد به رفع بعضي مشكلات براي سفرهاي بعدي.

نگاهي به مشكلات عمومي
يك بار ديگر ديواره ي علم كوه در زمستان به كوه نوردان راه نداد. علت اين امر را به نظر من بايد بيش از هر چيز درنداشتن تمرين دانست. از سال 1358، علم كوه به طور دربست در اختيار كوه نوردان ايراني بوده است و هيچ گروه خارجي به قصد انجام كاري جدي وارد اين منطقه نشده است. با اين حال كوه نوردان ايراني با پشت سر گذاشتن 11 زمستان نتوانسته اند نخستين صعود زمستاني ديواره را به انجام رسانند. در اين مدت شش گروه با قصد صعود ديواره در زمستان وارد منطقه شده اند(1).

سرماي فوق العاده كه مانند آن در هيچ نقطه ي كوهستاني ديگر ايران ديده نمي شود، هواي متغير كه به ندرت ممكن است دو روز پي در پي غير بوراني باشد، بلند بودن مسيرها، شمالي بودن ديواره و ... البته دلايل خوبي براي شكست خوردن هستند، اما براي يكي دوبار و يكي دو سال. حتي نداشتن پوشاك و وسايل مناسب نيز دست كم براي يكي دو گروه از 6 گروه ياد شده نمي تواند دليل موجهي باشد؛ استفاده از پوشاك گورتكس و كفش هاي فايبرگلاس كه بسياري از كوه نوردان درجه يك اروپاي شرقي هم حسرت داشتن آن ها را مي كشند، كمبود امكانات را از عداد دلايل خارج مي كند. كوه نوردان اروپايي در حدود سي سال پيش از اين با وسايلي ناقص تر، كارهايي در همين حد و بالاتر از اين را انجام داده اند. دراين جا قصد ندارم كه به بررسي دلايل ريشه اي عقب افتادگي هايمان ( كه بي نهايت هم مهم هستند) بپردازم و فقط مي خواهم بگويم كه ما در همان چارچوبه اي كه امكان پيشرفت و بروز دادن شور و ابتكار داريم نيز از حركت باز ايستاده ايم.


تمرین
در يك فاصله ي شش ماهه قبل از برنامه ي زمستاني ديواره، ‌انجام حدود 20 برنامه ي سنگين و نيمه سنگين يك روزه ي قله و ديواره،‌ انجام هفته اي 4 تا 6 ساعت نرمش مناسب در فواصل مناسب، و يكي دو تمرين شب ماني روي ديواره ها، حداقل خوبي است براي كساني كه مي خواهند روي ديواره ي علم كوه كار كنند. آيا كساني كه تا كنون در زمستان به قصد صعود اين ديواره حركت كرده اند اين حداقل تمرين ها را داشته اند؟ با اطمينان مي گويم كه غالباً خير!

در اين ميان، بيشتر اوقات هم ما خود را آنقدر در گير كارهاي تداركاتي و جنبي كرده ايم كه قسمت مهمي از زمان و نيروي در دسترس گروه در جهت غير كار روي ديواره صرف شده است. مقايسه ي يكي دو تيم نسبتاً كوچك كه قدرت تحرك بيشتري داشته با تيم هاي بزرگ، و مشاهده ي موفقيت بيشتر دسته ی اول مويد اين نظر است كه يك اردوي بزرگ با سازماندهي خوب و تداركات سنگين هم اگر در آن از سنگ نوردان پر تحرك و تمرين كرده خبري نباشد، نمي تواند نتيجه ي دلخواهي در پي داشته باشد.

تمرين هايي كه مشخصا براي كار زمستاني علم كوه (و هر سنگ نوردي بزرگ زمستاني) لازم است، عبارت اند از: صعود قله هاي 4000 متري با سرعت، سنگ نوردي روي مسيرهاي بلند با كوله پشتي و با تاكيد بر كسب سرعت عمل، تمرين برف كوبي، عادت دادن بدن به سرما با پوشيدن لباس كم در زمستان (با رعايت احتياط) و عادت دادن دست ها به كار روي سنگي كه برف  روي آن نشسته،‌ نرمش هاي استقامتي و دويدن. ديگر زمان آن گذشته است كه بدون داشتن چنين تمرين هايي، در زمستان به منطقه ي علم كوه برويم و شكست خود را با خرابي هوا و مشكلات محيطي ديگر توجيه كنيم.

البته انكار نمي توان كرد كه وضعيت آب و هوايي علم كوه با همه ي نقاط كوهستاني ايران تفاوت اساسي دارد؛ اعضاي تيم ما تجربه ي صعود هاي زمستاني درخلنو، دماوند، ديواره ي بيستون،‌ چنگيز چال، دوبرار، زردكوه، و ... را داشتند و در بعضي از اين مناطق هم بيش از يك برنامه ي چند روزه ي زمستاني اجرا كرده بودند. با اين حال هيچ يك از ما سرمايي را كه درعلم كوه متحمل شديم به ياد نداشت؛ به طوري كه در برنامه هاي پيشين با پوشاكي ناقص تر هوا قابل تحمل تر بود. در يك روز كاملاً آرام با هواي آفتابي، پنجه هاي پايمان در داخل كفش دو پوش از سرما درد گرفت، بعد به كلي كرخ شد و از همان شب شروع به گزگز كردن و خارش كرد كه تا بعد از برنامه ادامه يافت. درهواي بوراني از شدت باد نمي توان نفس كشيد و سرپا ايستاد و ميدان ديد تا دو سه متري كاهش مي يابد. در هواي صاف و آفتابي ممكن است وزش ناگهاني باد پودر برف را بلند كند و حالتي شبيه مه غليظ به وجود آورد. همچنين ممكن است وزش باد پودر برف را از فراز ديواره به مقدار زياد – همچون يك بارش سنگين – فرو ريزد كه درهواي آفتابي هم مشكلات يك روز برفي را موجب مي شود. دماي 20 تا 30 درجه زير صفر در سايه چيزي متداول است؛‌اين سرما با يك وزش ملايم باد هم چيزي وحشتناك است.
 

پوشاک
اكنون بايد ديد كه با چه پوشاكي مي توان به مقابله با اين سرما رفت. در اين­جا سبك بودن و آزاد بودن دست و پاها عاملي است كه ممكن است با گرم بودن در تضاد افتد. تجربه ي برنامه هاي قبلي و برنامه ي زمستان 68 به ما نشان داد كه در بدترين شرايط، داشتن تحرك زياد بهترين عامل گرم نگهدارنده است. يك پوشاك نه چندان سنگين و نه چندان گران قيمت و مدرن، شامل يك دست شلوار و پيراهن كركي (از پشم طبيعي)، يك شلوار پشمي آزاد،‌يك پيراهن پشمي،‌ يك بلوز گشاد روي اين پيراهن،‌ و يك دست پيراهن و شلوار بادگير خوب به عنوان بيروني ترين لايه ي اين مجموعه، مي تواند براي يك بدن سالمِ تمرين كرده، در شرايط فوق العاده سخت كافي باشد. يك كلاه نرم و كركي كه بتوان در شرايط بوراني روي صورت هم كشيد،‌ يك شال گردن سبك، يك دستكش پشمي با بافت ريز كه به دست بچسبد و روي مچ را هم بپوشاند همراه با يك روكش دستكش سبك نيز بايد به اين مجموعه اضافه شود. با اين پوشاك، اگرتيم سرعت عمل داشته باشد و روي سنگ درگير كارهايي مانند درهم شدن طناب و ركاب، احتياط كاري و ترس بي مورد و كوبيدن ميخ هاي اضافي نشود، مي تواند در زمستان صعود بسيار خوبي روي ديواره ي علم كوه داشته باشد، بي آن كه سرما زده شود يا سرما آزارش بدهد. مي توان پوشاك ياد شده را در چند مورد اصلاح كرد: به جاي شلوار پشمي و شلوار باد گير از يك شلوار اسكي «یکسره» كه داراي لايه ي مياني از الياف مصنوعي است و تا روي سينه را مي پوشاند و داراي بند روي شانه مي باشد استفاده كرد، به جاي بلوز پشمي رويي از بلوزهاي ساخته شده از الياف سبك مصنوعي (مثلاً Thermo Fleece ) استفاده كرد و ... . به نظر مي رسد كه در مورد پوشاك زير هيچ چيزي بهتر از كرك طبيعي نيست كه در صورت نمناك شدن هم خاصيت عايق بودن را از دست نمي دهد و در عين حال چندان گران قيمت نیست و در بازار ايران قابل دسترسي است. همراه داشتن يك دستكش بزرگ دو انگشتي (دستكشي كه چهار انگشت  در يك طرف و شست در يك طرف قرار مي گيرد)، براي مواقعي كه نفر در كارگاه مي ايستد، و حتي در بسياري موارد به هنگام صعود، همچنين همراه داشتن دو سه جفت دستكش پشمي ريز بافت براي آن كه در صورت خيس شدن بتوان آن ها را عوض كرد، ضروري است. لازم است كه دستكش هاي اضافه، در زير بلوز قرار داده شود تا گرم بماند و در موقع پوشيدن، سرماي محيط را به انگشتان انتقال ندهد.


به احتمال زياد، پوشاك گورتکس نمي تواند تاثير چشمگيري در كار صعود ديواره در زمستان داشته باشد، چرا كه در اين جا مساله عرق كردن يا نفوذ آب از بيرون وجود ندارد. همچنين وزش باد در روي ديواره آن قدرها عموميت ندارد و شديد نيست(2).


كفش هاي با رويه ی پلاستيك (معروف به فايبرگلاس) به شرط آن كه كاملاً اندازه باشند، يعني به پا فشار نياورند و با دو جفت جوراب پشمي پا در داخل آن راحت باشد، بهتر از كفش هاي با رویه ی معمولي (چرمي) هستند.‌ زيرا اولاً در برابر باد و رطوبت بسيار نفوذ نا پذير هستند و ثانياً بسيار سبك هستند، ضمناً نيازي به خشك كردن و واكس زدن و چرب كردن ندارند. در موقع خريد اين كفش ها بايد توجه داشت كه صرف «فايبر گلاس» بودن رويه دليلي بر مناسب بودن آن ها براي زمستان نيست، چرا كه اين نوع كفش ها براي كارهاي سبك تابستاني، صعود يخچال ها، و غيره هم ساخته مي­شوند. كفش هايي در رديف Koflakh مدلUltra  بسيار مناسب اند.


با توجه به حدود توانايي فعلي كوه نوردان ايراني، صعود يك روزه ي ديواره ي علم كوه در زمستان بعيد به نظر مي رسد. بنابر اين بايد پيش بيني وسايل شب ماني را نيز كرد. يك چادر سبك ديواره، كت پر و كيسه خواب سبك (يا شلوار پر)، زير انداز سبك كوچك، يك چراغ كاز كمپينگ و يك كپسول اضافه،‌ قمقمه ي فلزي،‌ مقداري قند و چاي و غذاي سبك پر انرژي، مهم ترين اقلام از وسايل شب ماني هستند. در مورد چادر، ما با استفاده از يك ننو ي Troll كه داراي ميله هايي در عرض است و كسي كه در آن بخوابد از پهلو ها فشرده نمي شود (بر خلاف تور شب ماني)، كار خود را راه انداختيم؛ به اين ترتيب كه با پارچه ي شمعي، يك پوش هرمي شكل درست كرديم كه روي ننو مي افتاد، و نوارهاي خود ننو كه در بالا به هم متصل شده و حلقه ي اتصال به كارگاه را به وجود مي آورند، مانند دیرک، پوش را نگه مي داشتند. پوش داراي يك دريچه براي ورود و خروج، و يك سوراخ هواكش بود كه از داخل جمع و بسته مي شد. اين چادر را می توان روي تاقچه ها، سينه ي صاف ديواره و حتي كلاهك ها نصب کرد. داخل یک چنين چادري با حرارت بدن صعود كنندگان و يك چراغ كوچك بسيار گرم مي شود، و مي توان گفت كه به علت تنگي جا حتي مي توان فقط يك كيسه خواب برد كه روي پاهاي دو نفر را بپوشاند.
 

در هنگام صعود بايد دقت داشت كه وسايل فلزي به هيچ وجه با دست تماس پيدا نكنند. احتمال سرمازدگي هاي جدي بيش از هر چيزي بر اثر چنين تماس هايي به وجود مي آيد. اصولاً بهتر است كه در داخل پناهگاه نيز يك دستكش نازك (مثلاً دستكش نخي ضد حساسيت) پيوسته در دست باشد، چرا كه برخورد دست با اشيای سرد، به سرعت آن را مستهلك مي كند. در يك مورد، من به عادت تابستان در حالي كه دست هايم به طناب ثابت بود، براي جا به جا كردن يومار، كارابين خود حمايتم را به دهان گرفتم كه در نتيجه كمي از پوست لب و زبانم كنده شد و تا دو روز خوردن چاي گرم عذابم مي داد. بايد توجه داشت كه دست مرطوب به سرعت به اشيای فلزي مي چسبد و مي تواند سرمازدگي هاي خطرناك به وجود آورد. در صعود زمستاني قله ي دو برار، چند لحظه تماس با ديرك فلزي چادر باعث شد كه دو انگشت دست راست من تاول بزند. به طور كلي بايد عادت كرد كه همه ي كارها را به ويژه به هنگام صعود با دستكش انجام داد. در كارهاي تمريني پيش از برنامه، ضمن آن كه سعي مي شود دست ها به سرما عادت كنند، گيره گرفتن و كار با دستكش و روكش دستكش هم بايد تمرين شود.
 

اقامت و خورد و خوراک
زندگي در چادرگاه (كمپ) بخش مهمي از يك صعود بزرگ را تشكيل مي دهد. افراد در درجه ي اول بايد خود را از لحاظ روحي براي گذراندن ساعت های يكنواخت در شرايط دشوار آماده كنند. در زمستان علم كوه بيش از نيمي از اوقات در داخل پناهگاه مي گذرد(3). اگر چه اقامت در پناهگاه، در مقايسه با چادر و غار برفي نعمت بزرگي است(4)، با اين حال براي افراد كم روحيه و كم تجرب، ديدن ديوارهاي سنگي كه لايه اي از بلور هاي يخ آن ها را پوشانده، در فضاي نيمه تاريك و در حالي كه بخار هر بازدم ساده همچون بخار يك سماور در حال جوش به نظر مي آيد، كار ساده اي نيست؛ اين فضا ياد آور زندان هاي مخوف قرون وسطا است! در اينجا است كه بايد با انجام كارهاي عمومي مانند پخت و پز و نظافت و برف آب كردن و غيره خود را سرگرم كرد،‌ همچنين خواندن كتاب و بازي شطرنج مي تواند بسيار مفيد باشد. از اين گذشته، به افراد جوان بايد يادآوري كرد كه معمولاً‌ حداكثر پس از سه روز هواي بد،‌ آسمان صاف و شفاف و كار و تلاش در پي مي آيد. معمولاً  در اين روزها هوا از چنان درخشندگي شگفت انگيزي برخوردار است كه انسان از اين كه توانسته به چنين محيطي راه يابد، سرشار از غرور و لذت مي شود. يكي از مشكلات مهم ما (شايد مهم ترين مشكل) تاب آوردن درمنطقه و آمادگي براي اقامت طولاني – مطابق برنامه ي پيش بيني شده: در حدود يك ماه- بود. بچه ها كه طولاني ترين برنامه هاي قبلي شان، برنامه هاي 12 -10 روزه ي تابستاني بود، با گذشت يك هفته آشكارا از زمان پايين رفتن سخن مي راندند. بعضي ها چنان آرام و ساكت و گوشه اي دراز مي كشند كه چهره ي غمناك شان ديگران را هم اندوهگين مي كند. دراين حالت افراد به دام يك نوع كسالت و تنبلي خطرناك مي افتند كه عواقب وخيمي در پي مي آورد. مثلاً  ممكن است از خوردن غذا و نوشيدني خودداري كنند، يعني حتي حوصله ي اين را كه از كيسه خواب بيرون بیایند و يا هواي گرم داخل كت پر را به باد دهند و به طرف كيسه ي تنقلات يا كتري چاي بروند نيز نداشته باشند. در اين صورت فرد بي آن كه خود متوجه باشد ضعيف می شود و كارآيي خود را از دست مي دهد. همچنين ممكن است فرد دچار بهانه جويي شود و با كمترين برخوردي كار را به دعوا و فحاشي بكشاند. وجود افراد با تجربه و پر حوصله در تيم كه بتوانند جوان تر ها را تر و خشك كنند و تا اندازه اي احساسات آن ها را هدايت كنند بسيار مفيد است.


خورد و خوراك در پناهگاه بايد فراوان و متنوع باشد. در واقع كسي كه "روي فرم" باشد، در ارتفاع 4000 متر اشتهايي سيري ناپذيري دارد و سرپرست گروه يا مسوول تداركات، پرخوري افراد را بايد به فال نيك بگيرد. نبايد هيچ غذايي را به كسي تحميل كرد بلكه بايد مطابق سليقه و درخواست افراد، هر روز غذاهاي گوناگون آماده كرد. ارزش غذايي مواد بايد از قبل دقيقاً در نظر گرفته شده باشد و يك رژيم پر پروتئين، پر قند و پر ويتامين پيش بيني گردد(5). تجربه ي ما در علم چال نشان داد كه برنج و ماكاروني خوب عمل آمده، به مقدار زياد در ظهرها قابل خوردن هستند، براي بعد از ظهرها انواع آش و سوپ مناسب ترند. آش ها و سوپ ها در عين اين كه بايد مواد غذايي فراوان و كافي داشته باشند، بايد رقيق باشند و نبايد با شكل سنتي و مرسوم در خانه خيلي مغايرت داشته باشند كه در اين صورت اشتها برانگيز نخواهند بود. ترشی جات، ‌خيار شور و سير تازه در تحريك اشتها و كمك به هضم غذا بسيار مفيداند. همچنين نبايد در خوردن مربا و شكلات بعد از غذا امساك كرد. در فاصله ي بين غذاها، بيسكويت و تنقلات بسيار مزه مي دهد و خوردن آن ها مفيد است، به شرط آن كه در نزديكي وعده هاي اصلي باعث كور شدن اشتها نشوند. نوشيدني ها تا سر حد امكان بايد خورده شوند، در حقيقت بايد بيش از آن كه احساس تشنگي مي كنيم، چاي ، شربت و آب ميوه (که بهتر است گرم شوند) بنوشيم. نوشيدني ها، مكانيسم انتقال اكسيژن در بدن را بهبود می بخشند، روند "هم هوا" شدن را تسريع می کنند، و عامل مهمي در جلوگيري از سرما زدگي هستند. وجود افراد با سليقه در گروه كه بتوانند غذاهاي خوب درست کنند، ‌و مرتباً چاي و نوشيدني هاي ديگر آماده کنند و به افراد بدهند، نعمت بزرگي است. صرفه جويي در خوردن فقط بايد محدود به روزهاي حمله باشد، آن هم تنها به اين دليل كه لازم است در بردن بار صرفه جويي شود.

 
مشکلات رسیدن به پای کار
مشكل مهم رسيدن به سرچال، همان دره هاي بهمن گير معروف است: سركمر،‌ كنگلك ها و ليزونك. در سال 68 بارش برف در مقايسه با سال هاي قبل بسيار كم بود، مثلاً‌ دره ي سركمر كه بهمن آن در بعضي سال ها تا چند ده متر در دره ي پايين تلنبار مي شود، عملاً بهمني نداشت. در قسمت كنگلك ها نيز به نظر نمي آمد كه نيازي به رفتن تا «ريشه ي سنگ» باشد و تقريباً از همان مسير تابستاني مي شد عبور كرد (تا اواخر بهمن). البته در موقع برگشت (7 اسفند) مشاهده كرديم كه برف سنگيني در اين قسمت نشسته و بهمن بسيار بزرگي از كنگلك دوم فرو ريخته است. بهمن ليزونك در موقع رفتن ما ريخته بود و در موقع برگشت، بهمن بسيار بزرگ ديگري نيز به آن اضافه شده بود. عبور از روي بهمن هاي ريخته براي ما خوشايند بود چون اولاً نيازي به برف كوبي نبود و ثانياً‌ اين دلداري را مي داد كه ديگر خطري وجود ندارد(؟)

به طور كلي ازدره هاي بهمن گير، هر قدر هم كه از قسمت هاي بالايي و باريك آن ها رد شويم،‌ فقط با كمي خطر كردن مي توان عبور كرد. در اين ميان، هشياري و وجود تيم بزرگ و قدرتمند كه در صورت ريزش بهمن بتواند به فوريت فرد را بيرون بكشد امتيازي است(6).

ما نيز مانند تمامي گروه هاي قبلي كه در زمستان به علم كوه رفته اند، شب اول را در كشتي سنگ گذرانديم. اما اگر برف سنگين نباشد امكان اين كه گروهي صبح زود از رودبارك راه بيفتد و تا غروب به سرچال برسد، هست. در اين صورت بايد سرعت و قدرت تيم زياد باشد.

مسير سرچال- علم چال صرف نظر از باد كه گاه بسيار شديد و قدرتمند مي وزد، مشكل خاصي ندارد. اگر برف به زمين نشسته سنگين باشد، قسمت اول اين مسير (از پناهگاه تا ابتداي سنگ غلطان ها) را بر خلاف تابستان بايد از كف دره رفت تا از بهمن احتمالي سمت راست پناهگاه در امان بود. بقيه ي مسير همان مسير تابستاني است كه گاه اگر برف ها توسط باد و سرما سفت شده باشد، حتي از تابستان هم راحت تر است. اما گاه نيز برف كوبي لازم است كه در لابلاي سنگ ها دشوار و خسته كننده است.

تا سال 68 تمامي تيم هايي كه از علم چال قصد رسيدن به پاي ديواره  را داشته اند، از مسيري كه روي كروكي با  شماره ي 1 مشخص شده استفاده كرده اند. (در مورد تيم لهستاني ها اطلاعي نداريم). در سال 68 تيم چهار نفره ي تهران و كرمانشاه بدون طناب ثابت گذاري تقريباً از همان مسير تابستاني، و تيم فدراسيون از مسير 1 خود را به پاي ديواره رسانده بود. مسير 1 چون از نزديك ترين فاصله به سنگ عبور مي كند، كمترين خطر بهمن را دارد. وقتي كه ما به منطقه رسيديم، با توجه به وضع برف دريافتيم كه مسير تابستاني از بالاي «گل سنگ» تقريباً روي يك قوز سنگي شبيه به يك يالچه امتداد مي يابد كه در صورت ريزش بهمن قيف سمت گرده يا بهمن سمت چپ،‌ تقريباً از خطر در امان است. قسمتي كه بيشتر خطرناك به نظر مي آمد، زير گل سنگ بود كه برف های تلنبار شده ي قيف گرده در زير آن ديده مي شد.

اما در اين جا نيز جالب اين بود كه حد برف هاي تلنبار شده تقريباً در امتداد وسط گلسنگ بود،‌ يعني مي شد از كناره ي آن كم و بيش با خيال راحت عبور كرد. در صورت ريزش بهمن سمت چپ گلسنگ هم به احتمال زياد حد آن از امتداد وسط گلسنگ جلوتر نمي آيد (بايد توجه داشت كه در مجموع حجم برفي كه در پاي ديواره مي نشيند به علت طول نسبتاً كم و شيب تند، آنقدر ها زياد نيست). ضمناً اگر ما با هشياري يك بار كمي خطر كرده و طناب ثابت را از كف يخچال - كناره ی بهمن ريخته شده - ‌گلسنگ -‌ قوز بالاي گلسنگ تا پاي ديواره مي كشيديم، براي دفعات ديگر آنقدر ها خطري نداشتيم و خود طناب ثابت كمكي بود به نگهداري افراد صعود كننده. به هرصورت فكر مي كنم اگر خطر اين مسير (شماره ي 2) از مسير شماره ي 1 كمتر نباشد بيشتر هم نيست.‌ البته ممكن است در سال هاي پر برف وضع به اين ترتيب نباشد و بهمن قيف زير گرده بسيار بزرگ تر باشد. ما طناب ثابت خود را از اين مسير كشيديم و بر خلاف تابستان، قسمت پاييني آن را نه تا زير شكاف يخي، بلكه پايين تر تا جايي كه شيب يخچال كاملاً‌ مي شكند امتداد داديم. روز بعد از نصب طناب ثابت، هوا خراب شد و برف نسبتاً سنگيني در منطقه نشست.‌ روز دوم، بعد از نصب طناب ثابت متوجه شديم كه از قيف زير گرده،  بهمني ريخته و حدود 8-7 متر از انتهاي پاييني طناب را مدفون كرده است. عمق بهمن در انتهاي طناب حدود يك متر بود،‌ نتيجه ي ريزش اين بود كه طناب ثابت از زير گلسنگ تا محل خوابيده شدن شيب يخچال حدود 5/1 متر بالاتر از سطح برف ايستاده بود و كاملاً‌ هم كشيده شده بود؛ كسي كه روي اين طناب يومار مي زد در صورت ريزش بهمني ديگر به راحتي قابل ردگيري بود! طول طناب ثابت هايي كه ما كار گذاشته بوديم حدود 160 متر بود؛ 80 متر از كف یخچال تا پای گلسنگ، و 80 متر از بالای گلسنگ تا پای دیواره. در حدود 30 متر روی گلسنگ هم از طناب ثابت های نایلونی تابستان که بیرون بود، استفاده کردیم.



برنامه ی زمستان 68

بسياري از قرارهاي بزرگ و سرنوشت ساز ما در دره ي دارآباد گذاشته شده است. در آن جمعه ي شهريور ماه نيز دور هم جمع شده بوديم تا در مورد برنامه ي بزرگ زمستاني تصميم بگيريم. بحث هاي بي پايان درباره ي هدف، مشكلات كار، افراد شركت كننده،‌ وسايل و مواد لازم، تقسيم مسووليت ها و... ناگهان متوجه شديم كه غروب نزديك است و صحبت ها همچنان ادامه دارد، همسر آن دوست تازه ازدواج كرده مان چه رنجي مي كشيد از اين همه روده درازي! هوا لطيف و خنك بود و وزش ملايم باد در لابلاي درختان صداي دلكشي ايجاد مي كرد. با اين كه هيچ نتيجه ي قابل توجهي نگرفته بوديم، اما ديگر مي دانستيم كه مي خواهيم كاري كنيم.

تهيه ي تداركات غذايي به عهده ي محسن گذاشته شد و چون در برنامه ي تابستان خيلي ولخرجي كرده بود، قرار شد تمامي خريد هايش بانظر خواهي از بچه ها و تحت نظارت مسوول مالي انجام شود. مسووليت مالي هم طبق معمول به عهده ي من گذاشته شد. جمع و جور كردن وسايل فني كاري بود كه به عهده ي حسين گذاشته شد. يكي دو جمعه ي ديگر در بند يخچال صرف جر و بحث درباره ي مواد غذايي و وسايل فني لازم شد، بعد تمامي جمعه ها مي بايست صرف كار تمريني شود كه سخت ترين كارها بود! و هر سه شنبه در دفتر گروه؛ قرار تمرين جمعه و خواهش و التماس كه دوستان حتماً‌ سر قرار حاضر شوند. حر ف هاي بزرگ بزرگ نيز زياد زده شد: «مي خواهيم با يك "حمله" كار ديواره را تمام كنيم»، «ثابت كشي، چه روي كار و چه زير ديواره، عملي مذموم است»، «بايد تمام معيار هاي قبلي را به هم بزنيم»، و حتي: «صعود دو يا سه مسير  روي ديواره(!)». در عمل سير وقايع طوري شد كه تعدادي از افراد با تجربه و قديمي تر كه در برنامه هاي بزرگ قبلي جزو «پا» هاي اصلي بودند، ‌متاسفانه از برنامه كنار كشيدند. از بچه هاي خودمان، حسين از پذيرفتن مسووليت فني سر باز زد و اين كار به شاهرخ سپرده شد،‌ شاهرخ هم پس از چندي ناگهان غيبش زد و تا بعد از برنامه او را نديديم. يكي از دوستان دانشجويمان را جلو فرستاديم و از مسوول سالن ورزش دانشگاه اجازده گرفتيم كه هفته اي چند ساعت در آن جا به نرمش و دويدن بپردازيم، ‌اين كار چند جلسه اي با رونق خوب برگزار شد و بعد فقط غلام ماند و يكي دو نفر ديگر. محسن با شوق و ذوق كارهاي تداركاتي را انجام مي داد و طي چهار پنج باري كه به رودبارک رفتيم، با وانت خودش نهايت كمك را به تيم كرد، اما چند روز مانده به برنامه ناگهان هوس مسافرت خارج كرد و رفت؛ گويا بعضي ها شر و شور يك كار را بيشتر دوست دارند تا رساندن آن را به يك هدف مشخص. خلاصه تمامي كارها از ميان چنبره ي كم تجربگي و ندانم كاري و هايهوي پيش مي رفت، و البته علاقه به انجام كار در نهايت بسياري از مشكلات و نواقص را كنار مي زد.

هنگامي كه سرانجام در اواخر مهرماه وسايل فني بسته شد و تداركات غذايي براي حمل به سرچال آماده شد، در رودبارك عليدوست ( كه همراه هاشم و سميع براستي براي ما زحمت كشيد) گفت هنوز تقريباً هيچ برفي در بالا نباريده و زود است كه بار ببريد. ما هم بارها را به او سپرديم و قرار شد كه به صلاحديد خودش آن ها را بالا بفرستد.7-6 نفري بوديم كه براي بررسي ديواره و دره ي هفت خوان رفتيم بالا؛ وضعيت منطقه آن قدر ها با تابستان فرقي نداشت، اما آفتاب فقط از ساعت تقريباً 8 تا يك ساعت بر ديواره مي تابيد و كمي برف كه بر آن نشسته بود، گيره گرفتن و كار بر روي آن را بي نهايت دشوار مي كرد. رامين و محمد تا غروب فقط توانستند سه طول صعود كنند، در عين حال دو سه نفر هم تا پاي گردنه ي هفت خوان رفتيم كه ببينيم وضع نشستن برف چه خواهد بود. در برگشت به رودبارك، قرمه ها را كه در حال خراب شدن بود به تهران برگردانديم تا دوباره درست كنيم، و صورت بلند بالايي هم از كم و كسري ها تهيه كرديم.

تا آخرين روزهاي قبل از برنامه، من در فكر جمع آوري كمك مالي بودم؛ مي دانستم كه چند نفري ممكن است فقط به خاطر خرج برنامه در آن شركت نكنند و دلم مي خواست كه چنين نشود. در آخرين روزها با جمع و جور كردن حساب ها دريافتيم كه ميزان كمك هاي جمع آوري شده اگر چه چشم گير نيست اما به هر حال گوشه اي از كار را گرفته است(7).

در اين زمينه پي گيري و كمك افراد شركت كننده در برنامه (به ويژه محسن، محمد، عليرضا و حميد) و نيز تعدادي از اعضاي غير شركت كننده (كيومرث بابازاده، اصغر نيكخو، و محمد رشتچي) در خور سپاسگزاري است. تلاش بچه ها بسياري از كسري ها را تامين مي كرد: محمد كه شور و شوق زياد و سماجتش در پي گيري كارها از او پاي خوبي براي برنامه هاي بزرگ ساخته، توانست از صدا و سيماي زاهدان دوربيني براي فيلم برداري و نيز ميني بوس براي رفتن تا رودبارك بگيرد (با تشكر فراوان از اين مركز)، همايون سعي كرد كه بي سيم تهيه كند كه البته نتوانست، اصغر در دوخت يك جور بادگير ضد آب و روكش دستكش كمك كرد. و بالاخره حتي رضا كه من به شوخي مي گفتم فكر مي كند عضو شعبه ي حرفه اي هاي كلوب آلپاين است (چون سفارش نيازهاي خودش را مي داد و مي رفت!)، در تهيه ي چند قلم از اجناس پي گيري هايي كرد. در همين جا لازم مي دانم از دوستان مان درگروه كوه نوردي هرم تبريز به ويژه آقايان نديري و غفاري،‌ و از آقاي غدير يزداني و دوستانشان كه كفش هاي دو پوششان را به ما قرض دادند، سپاسگزاری كنم. همچنين از محمد خدادادي مترجم زاده عضو گروه كه در زمينه ي عكاسي ما را راهنمايي كرد، تشكر مي كنم. در آخرين لحظات پيش از عزيمت، همايون گفت كه خانمش با آمدن او به برنامه مخالفت كرده (با توجه به در گذشت غم انگيز محمد داودي) و در عوض، بسياري از وسايل گران قيمت خارجي اش را كه با آن همه زحمت تهيه كرده بود، در اختيار دوستان تشنه قرار داد؛ بي آن كه بداند چه در انتظار اين وسايل است... !

 
سرانجام، پيش از ظهر روز 21بهمن در حالي كه برف شديدي در تهران مي باريد، و در حالي كه سعي مي كرديم چشم مان به چشم مردم متعجب نيفتد، و كم و بيش به ياد سخنان شماتت بار خانواده هايمان افتاده بوديم، سوار ميني بوس شدیم و راه افتاديم. چند نفر از دوستان براي خداحافظي آمده بودند، از جمله رامين كه به عنوان يك عضو قوي رويش حساب مي كرديم، ولي يكي دو ماه قبل با شيشه ي يك مغازه برخورد كرده بود و مجبور شده بود پايش را عمل كند.

 

رودبارك – سرچال – علم كوه
امسال برف كمي باريده است و به قول هاشم ( از كاركنان قرارگاه رودبارك ) بيشتر، سرماي خشك است و هواي خراب. همه سفارش مي كنند كه از جريان داودي با بچه هاي تيم بالا صحبتي نكنيم. نمي توانم باور كنم كه اين جوان قوي با يك سرماخوردگي از پا افتاده است؛ حدس مي زنم كه ادم بوده است، اميدوارم مسوولان فدراسيون گزارشي در اين مورد تهيه كنند و براي اطلاع و هشيار شدن ديگر كوه نوردان بيرون بدهند. فكر مي كنم اين وصل كردن سرم به كساني كه با حال نزار از كوه پايين آورده مي شوند كار اشتباهي است(9)... .


ساعت 9 صبح از رودبارك راه مي افتيم، با ميني بوس تا اكاپل مي رويم. جاده و معدن سنگ مترو چه بلايي مي تواند بر سر اين محيط بياورد؛ شنيده ام كه داودي خيلي دنبال اين بوده كه مسوولان را وادار كند جاي ديگري دنبال سنگ بروند. حال كه نشده، خدا كند حداقل از تردد وسايل نقليه ی متفرقه جلوگيري و اهميت حفظ محيط زيست را به آقايان مترو چي گوشزد كنند. هوا ابري است و نم نم برف مي بارد،‌ با وجود آن همه برفي كه ظاهراً روز گذشته باريده، آن چنان برفكوبي نداريم. در دره ي "سرّ كمر"‌ خطر بهمني وجود ندارد. ساعت 3 تا 5/3 به كشتي سنگ مي رسيم. چند تايي از دوستان اصرار دارند كه راه را به طرف سرچال ادامه دهيم، اما ترجيح مي دهم كه بمانيم.

 روز بعد تا راه بيفتيم ساعت 9 می شود. هوا صاف و آرام است،‌ شيب بعد از كشتي سنگ، برف تقريباً سفتي دارد، اما از اول كنگلك ها برفكوبي نسبتاً سنگيني شروع مي شود. لزومي ندارد كه برای کم کردن خطر ریزش بهمن تا ريشه ي سنگ برويم، اما در "كنگلك دوم" احتمال ريزش بهمن وجود دارد؛ پايين مي كشيم و از جايي كه شيب مي شكند عبور مي كنيم. كمي بعد، تيم فدراسيون را مي بينم كه در حال پايين آمدن است؛ چهره ها سوخته و كوله ها بسيار سنگين. از اين كه مي شنوم نتوانسته اند ديواره را صعود كنند ناراحت مي شوم؛ اين موضوع هنوز براي ايرانيان معضلي است، حتي با پوشاك و وسايل خوب. با اين كه از اين نقطه تا سرچال برفكوبي شده،‌ساعت 4:30 تا 5 به پناهگاه مي رسيم،‌ حميد حال خوبي ندارد و خيلي ضعيف است.

روز 24/11 يك راه بار به علم چال مي بريم، هوا صاف است اما گاه به گاه باد تند و سردي مي وزد، از سر پيچ ميان سه چال تا پناهگاه علم چال برف كوبي سنگيني داريم. برف از آن هايي است كه يك لايه ي رويش سفت است و وقتي كه سوارش مي شوي مي شكند؛ گول زننده و توان فرسا. حميد اصلاً حال خوبي ندارد ولي در سرچال برايمان برنج درست كرده است. صبح حميد اظهار تمايل مي كند كه برگردد،‌ به نظر ما هم بهتر همين است، هنوز جاي پاها هست و او مي تواند به تنهايي پايين برود. خداحافظي مي كنيم و با كوله بارهاي سنگين،‌ 6 نفري به طرف علم چال مي رويم كه ديگر در آن جا مستقر شويم. ردپاي تيم فدراسيون در زير ديواره هنوز پيداست، ما ترجيح مي دهيم از همان مسير تابستاني طناب ثابت بكشيم(8). ساعت 3 بعدازظهر، حسين ،‌غلام و من به طرف ديواره رفتيم، اما حسين تا زير ديواره رفت. برفكوبي در نزديكي هاي ديواره شبيه شنا كردن در برف بود. هوا كاملاً تاريك بود كه به پناهگاه برگشتيم(ساعت نزديك 7).

روز 26/11 هوا گرفته است و بوران نسبتاً شديد در علم چال حكم فرما است. روز را به مرتب كردن وسايل و مواد،‌ آب كردن برف در بشكه اي كه از تابستان در پناهگاه گذاشته ايم و خرده كاري هاي ديگر مي گذرانيم.

 

تلاش براي صعود ديواره
جمعه 27/11 هوا كاملاً صاف است، فقط گاه گاه بادي مي وزد. نزديك ساعت 10 از پناهگاه بيرون مي زنيم. غلام تا پاي گلسنگ، و من از اين نقطه تا پاي ديواره، برف كوبي مي كنم. حسين و رضا پشت سر ما حركت مي كنند، سه رشته طناب دركوله ي من است كه آن ها را در پاي ديواره به حسين و رضا مي دهم‌. از قيف زير گرده ( سمت راست طناب ثابت) بهمني ريخته است كه چند متري از انتهاي پاييني طناب ثابت را مدفون كرده است.

عليرضا فاصله ي پناهگاه تا زير طناب ثابت را با تعداد بيشتري پرچم مجهز می کند ( تعدادي از پرچم هاي پريروز در زير برف مدفون شده) و محمد در بالاي گل سنگ مستقر مي شود تا فيلم برداري كند.

حسين شروع به صعود مسير آرش مي كند. او كه تا امروز بسيار خوش روحيه و قوي بود، با خوش خلقي و خنده رويي و با كمي بي احتياطي شروع به كار مي كند؛ دو جفت دستكش نخي نازك به دست دارد،‌ و سعي مي كند 20 متر اول مسير را بدون استفاده از طناب ثابت كه از پاييز كار گذاشته ايم صعود كند. ناگهان فرياد مي زند كه انگشتانش از سرما كرخ شده و درد مي كند. گويا نوك دستكش ها سوراخ شده است. از درد مي نالد و بالاخره مجبور مي شود پايين بيايد. به او توصيه مي كنم كه به پناهگاه برگردد. رضا شروع به صعود مي كند و تا كارگاه اول مي رود و يك طناب ثابت ديگر تا زير تنوره كار مي گذارد. سپس فرود مي آيد و با هم به پناهگاه بر مي گرديم.
 

شب قرار گذاشتيم كه روز بعد محمد و علي رضا 15-10 متر ديگر از صعود هاي طبيعي مسير را طناب ثابت بكشند. صبح علي رضا خيلي با تاني كار مي كند و به آهستگي مشغول جمع و جور كردن وسايل و گرم كردن كفش هايش مي شود. ناگهان رضا داد مي زند كه: «عليرضا بجنب!»... در گيري لفظي شروع مي شود و عليرضا ديگر حاضر نيست كه به طرف ديواره برود. جاي تاسف است كه ما هنوز نتوانسته ايم مشكلات روحيه اي خود را حل كنيم. هوا بسيار خوب، و آسمان صاف است. ‌در پناهگاه مي مانيم.


براي روز 29/11 تصميم مي گيريم كه خيلي زود حركت كنيم. ساعت 2 بعداز نيمه شب از خواب بيدار مي شويم. قرار است غلامرضا تا پاي گلسنگ برفكوبي كند، من از اين نقطه با كوله ام كه يك رشته طناب و ميخ و گوه و كارابين ها در آن است تا پاي ديواره بروم و وسايل را در آن جا به محمد و رضا كه نيم ساعت بعد از ما حركت می کنند، بدهم. برنامه اين است كه اين دو، براي امروز ديگر برگشت از ديواره نداشته باشند.


غلام و من ساعت 3 و 45 دقيقه از پناهگاه بيرون مي زنيم. در پشت شانه كوه ابر مشكوكي به شكل يك كلاه گرد عظيم مي بينم. هواي آرام كم كم متغير مي شود، و به پاي طناب ثابت نرسيده ايم كه بوران تمامي كاسه ي علم چال را مي گيرد. جاي پاها در پشت سرمان بلافاصله پر مي شوند. كمي مي ايستيم، رضا و محمد به ما مي رسند و من توصيه مي كنم كه همگي برگرديم، مطمئناً با اين هوا نمي توانيم يك متر هم صعود داشته باشيم. ساعت 5/6 به پناهگاه مي رسيم. در طول روز هوا به تدريج کاملا ابري و بارش برف شروع مي شود.


روز بعد هم هوا خراب است. برف، ديوانه وار در كف علم چال مي پيچد. سنگ هاي بزرگ اين جا و آن جا از دل برف بيرون زده اند و در فضاي يك نواخت خاكستر منظره ي شگفتي پيدا كرده اند. ديواره گاه به گاهي ديده مي شود كه همچون مادر همه ي اين سنگ ها بالاي سر آن ها ايستاده است. در دلم احساس رضايت مي كنم كه توانسته ام چنين منظره ي عجيبي را ببينم؛ ‌چيزي كه امكانش در جايي ديگر نیست.


گذراندن يك روز در پناهگاه در شرايط هواي سخت و سرد كار ساده اي هم نيست. بچه ها وسايل را جمع و جور مي كنند، شطرنج بازي مي كنند،‌ در داخل بشكه برف مي ريزند، ‌و چرت مي زنند. طرز نشستن بچه ها روي اسفنج هاي پناهگاه توجهم را جلب مي كند: كساني كه كاري تر هستند روي لبه ي اسفنج ها نشسته اند و آماده اند كه چيزي بياورند‌،‌ غذايي گرم كنند، چاي بريزند، و ... آن ها كه بيشتر به چرت زدن و وقت گذراني بي دردسر علاقمند هستند در بالاي اسفنج ها در كيسه خواب لم داده يا به ديواره تكيه داده اند. زمزمه هاي نا رضايتي كم كم شنيده مي شود، ظاهراً‌ طاقت بعضي ها به سر رسيده؛ چقدر تحمل ما كم است!
 

حسين با انگشتان دستش كه بسيار حساس شده و درد مي كنند، ور مي رود.‌ خيلي ناراحت است كه شايد ديگر نتواند روي ديواره كار كند. توصيه ي مفيدي دارد: «بايد ياد بگيریم كه در صعودهاي زمستاني حتي الامكان از پاها استفاده كنیم و به دست ها فشاري نياوريم.»  در حقيقت اين اصل سنگ نوردي كه كمك قابل توجهي به تقسيم درست نيرو مي كند، در زمستان اهميتي فوق العاده مي يابد؛ پاها چند برابر دست ها قدرت دارند و فشاری که می تواند دست را از کار بیاندازد، برای پا ممكن است چيزي نباشد. در عين حال حفاظت دست ها در برابر سرما به مراتب دشوارتر از حفاظت پاهاست. آويزان شدن با دست ها از سنگ، طناب ثابت و ركاب به سرعت مي تواند موجب سرما زدگي شود.


 روز 1/12/ هواي براي سومين روز متوالي ابري است. برف گاه مي بارد و گاه قطع مي شود، به نظر مي رسد چيزي در حدود 70 سانتي متر برف به زمين نشسته است. فكر مي كنم درهمين روز است كه راديو اعلام مي كند سردترين نقطه ي كشور سقز است با 4 درجه زير صفر! ما دماسنج نداريم، اما در داخل پناهگاه دما بايد چيزي در حدود 15 درجه زير صفر باشد. خيار شورها،‌ كمپوت ها و كنسروها تا مغز يخ زده اند. هر قطره چاي كه به زمين مي ريزد، دركم تر از يك دقيقه يخ مي زند. آقاي آقاجاني مي گفت دماسنج آن ها در پاي ديواره تا سي درجه زير صفر را نشان داده، و مي گفت كه اين دماسنج حداقل دمايي كه مي توانست نشان بدهد منهاي سي درجه بود. هوا از حوالي ظهر به تدريج باز مي شود.


چهارشنبه 2/12 ساعت 5/6 از پناهگاه بيرون مي آييم. غلام كه قرار بود تا پاي گلسنگ بيايد در آخرين لحظات گفت كه نمي تواند. به جاي او عليرضا مي آيد. عليرضا همراه من تا نزديكي هاي طناب ثابت مي آيد و بعد بر مي گردد، مي گويد انگشتان پايش درحال يخ زدن اند. برف كوبي فوق العاده سنگين است، اما هوا صاف و آرام است. من با كوله پشتي محتوي وسايل صعود تا زير ديواره مي روم،‌ برف كوبي در بيشتر نقاط تا بالاي زانو و در بسياري جاها – مخصوصاً نزديكي ديواره – تا شكم مي رسد. محمد و رضا پشت سرمن(به فاصله ي نيم ساعت) به پاي ديواره مي رسند. رضا به نظرم بسيار خسته مي آيد، وقتي كه شروع به كار مي كند حس مي كنم از روي كوفتگي و نيز عجله كاري درست نمي داند كه چه بايد كند. خودش را زيادي خسته مي كند، بر مي گردد و محمد شروع به صعود مي كند. من به طرف پناهگاه مي آيم. تمامي انگشتان پايم كرخ شده اند،‌ حس مي كنم كه با پاي لخت روي آهن سرد راه مي روم. دلم گرفته است ، مطمئن ام كه بچه ها برمي گردند. ساعت 4 روي سكوی پناهگاه رفتم و آنان را ديدم كه آهسته آهسته نزديك مي شوند. خورشيد از پشت سرشان، بالاي شانه ي كوه، ‌درست به چشم ام مي زد، ناگهان باد تندي گرفت و پودر برف را به هوا بلند كرد؛ يك نفر به خستگي پيش مي آمد و يك نفر پشت اش بود،‌ از پس پودر برف انگار عكس كسي را در آب مي بينم،‌ دلم فرو ريخت. به نظرم آمد كه محمد، رضا را به پشت مي كشد... اما نه، پشت سر هم حركت  مي كردند، كوله ها را روي سكو گذاشتند. ساكت بودند؛ محمد تا كارگاه اول رفته است.


صورتي از كمبودهاي غذايي تهيه كرده و به حسين داده بودم؛ همراه غلام به سرچال رفته است تا آن ها را بياورد. تا ساعت 10 شب موتور برق را روشن مي گذاريم، ‌عليرضا نگران است، نيم ساعتي بيرون مي رود و چراغ قوه مي زند، اما از آنان خبري نيست. حتماً  در سرچال مانده اند.


با اوضاع و احوال روحيه اي و با توجه به كمبود نفرات ديگر مطمئن ام كه نخواهيم توانست حمله ي درستي به ديواره داشته باشيم.

 

صعود هفت خوان
تصميم من از تهران اين بود كه با تمام شدن كار طناب ثابت زير ديواره، با يك تيم حداكثر چهار نفره به طرف هفت خوان بروم. متاسفانه با كم شدن افراد برنامه، مجبور شديم تا روشن شدن وضعيت كار روي ديواره همگي در علم چال بمانيم. همچنين هدف من در اصل اين بود كه تعداد حتی الامكان بيشتري از قله هاي هفت خوان را صعود كنیم و با عبور از خط الراس خرسان ها – علم كوه – سياه سنگ، به علم چال بر گرديم . درعمل، توانايي چنين كاري را در گروه نديدم. تنها كسي كه مي خواست به طرف هفت خوان بيايد، محمد بود. ساعت 6 صبح روز پنج شنبه 3/12 به قصد رفتن به دره ي هفت خوان، از پناهگاه بيرون آمدم، اما هوا را نيمه ابري و توام با وزش بسيار شديد باد يافتم،‌ ديواره با لايه اي از يخ پوشیده و يك پارچه سفيد بود؛ منظره ي بديعي بود، گويي ديواره را از داخل فريزر بيرون آورده اند. امكان راه افتادن در چنين هوايي وجود دارد، اما اگر هوا رو به خرابي باشد چه بسا كه يكي دو روز در چادر اسير شويم و كلي از نيروهايمان هدر برود. اين روز فوق العاده سرد است، سردتر از تمام روزهايي كه در اين جا بوده ايم. در پناهگاه مي مانيم. محمد براي دوختن دستكش هايش مي خواست سوزن را نخ كند و به اين منظور نخ را در دهان خيس كرد، طي چند لحظه اي كه طول كشيد تا نخ را در سوراخ سوزن كند، نخ به علت يخ زدن به صورت يك مفتول فلزي در آمد!


علي رضا بي آنكه با كسي حرف بزند مشغول جمع كردن وسايل اش مي شود.

مي گويم: چه كار مي كني؟

مي گويد: مي بيني.

مي گويم: يعني چه؟!

مي گويد: ديگر تحمل اينجا را ندارم.

 
 باز رضا با او درگير شده است. بالاخره قانع اش مي كنم كه تا دوشنبه تحمل كند، و تا آن روز پايين خواهيم رفت. خيلي دلتنگ شده است، هيچ وقت به اندازه ي آن زمان كه انسان جدا و دور از محيط آشناي خود است، دل نازك نمي شود، و هيچ وقت به اندازه ي چنين زماني به ياد كساني كه دوست شان دارد نمي افتد. ضعف بدني هم عامل مهمي است در خستگي زودرس و بريدن روحي؛ غالباً از نظر جسمي كم آورده ايم . حسين و غلام ساعت 2 به پناهگاه مي رسند. مي گويند كه روز گذشته برف كوبي سنگيني داشته اند و دير به سرچال رسيده اند و ترجيح داده اند كه صبح به طرف علم چال بيايند. با آن كه شب را فقط با يك كت پر گذرانده اند خيلي سرحال و خوش روحيه به نظر مي آيند،‌تمامي كسري ها را آورده اند و به اين ترتيب حداقل تا يك هفته ي ديگر به راحتي مي توانيم در علم چال زندگي كنيم، اما حيف ... . غلام مي گويد كه مي خواهد پايين برود؛ مي گويد كه نمي تواند برادرش را تنها بگذارد.

 
جمعه 4/12 رضا و حسين با بار بسيار سبك (بدون وسايل شب ماني) به طرف ديواره مي روند. رضا مي گويد كه مشكل آن ها درتلاش هاي قبلي سنگيني كوله بوده است، و  حال مي خواهد با بار كم، تا آن جا كه ممكن است، روي ديواره صعود كند تا مشكلات زمستاني ديواره را دريابد.


محمد و من به طرف هفت خوان راه مي افتيم، مسير ما تقريباً درست از پشت پناهگاه به طرف يال "ميان سه چال"، و از آن جا به طرف گردنه ي سمت راست شانه ي كوه است. خوشبختانه باد و سرماي روز گذشته، برف ها را سفت كرده و هوا كاملاً صاف و آرام است. هر دو گروه، ساعت 8 از پناهگاه بيرون مي زنيم. قرار مي شود عليرضا و غلام به سرچال بروند و در آن جا منتظر ما باشند . ما ساعت 9 و 45 دقيقه روي گردنه ي شانه كوه هستيم و رضا و حسين ساعت 10 و 15 دقيقه پاي ديواره هستند. محمد از آن ها فيلم مي گيرد. ابتدا حسين شروع به كار مي كند كه باز بلافاصله از سردي و درد انگشتان دست می نالد و پايين مي آيد. بعد، رضا تا تنوره می رود، طناب ثابت ها را جمع می کند، و فرود مي آيد. سپس هر دو، به جمع كردن طناب ثابت يخچال می پردازند و با انجام اين كار، تا ساعت 4 به پناهگاه بر مي گردند.


همين كه از گردنه ي شانه كوه به طرف دره ي هفت خوان پايين رفتيم،‌احساس نوعي سبكبالي و شادماني كردم؛ 10 روز اقامت در علم چال و گردش غالباً‌ نا سازگار اوضاع كسل ام كرده بود. اكنون حس مي كردم كه به يك كوه نوردي جذاب دو سه روزه مي روم: با يك كوله پشتي محتوي همه ي وسايل زندگي، و به طرف يال ها و دره هايي كه چشم انداز بس گسترده اي دارند، نه جايي مثل زير ديواره كه افق محدود و دلگيري دارد. آرامش عجيب اين دره هميشه برايم جالب بوده است.

 
برف كف يخچال آن قدر سفت بود كه راه رفتن را به نسبت تابستان كه بايد روي سنگ غلطان ها پيش برويم، ساده تر و لذت بخش تر مي كرد. در زير گردنه، از سمت راست،‌ جايي كه يك قوز سنگي تقريباً تا زير قله هفت خوان امتداد مي يابد، بالا رفتيم. در اين قسمت يك برف كوبي سنگين (گاه تا ران) روي شيب تند و سنگين زير قله داشتيم. سرانجام، در ساعت 5/4 به روي خط الراس – بين هفت خوان 1 و 2 - رسيديم و كمي پايين تر از آن، به سمت غرب،‌ برف را صاف كردیم و چادر زديم.


شب بي نهايت سردي را گذرانديم، به زحمت توانستيم يك ساعتي بخوابيم.


صبح ساعت 5/7 از چادر بيرون آمدیم و آن را جمع كرديم. روي خط الراس، براي آن كه در عبور از بعضي قسمت هاي سنگي و شيب هاي برفي سفت اطمينان بيشتري داشته باشيم، داخل طناب مي شويم.(يك طناب 40 متري 6 ميل داريم). ابرهاي عدسي شكل، با حالت تهديد كننده اي در زمينه ي لاجوردي آسمان در حركت اند،‌ منظره ی كوه هاي بلند الموت و طالقان و بهمن هاي عظيمي كه از كاسه هاي آن ها فرو ريخته در يك طرف،‌ و كوه هاي دره ی سه هزار در طرف ديگر، ‌و ابرهايي كه در لابلاي اين كوه ها شنا وراند، منظره ي وهم انگيزي به وجود آورده اند. محمد با حوصله ي خاص خودش، در اين سرما فيلم برداري مي كند؛ دوربين گاه و بيگاه از كار مي افتد – دوربين عكاسي من يخ زده است. ساعت 5/10 به هفت خوان 3 كه بلندترين هفت خوان هااست، مي رسيم. خط الراس چنان كه گويي پاياني ندارد، همچنان پيش روي ماست. برمي گرديم،‌ پاهايمان كاملاً بي حس شده اند. مسير بالا آمدن مان از كف دره، قابل پايين رفتن نيست. زيرا بسيار پر شيب است و غير قابل اطمينان به نظر مي آيد. مجبوريم خطر كنيم؛ درست از وسط گردنه، به طرف پايين سرازير مي شويم،‌ پايين رفتن از زير يك تخته سنگ عظيم در آن وسط، شايد خطر بهمن كمتري داشته باشد. تا به كف در برسيم نصف عمر مي شوم؛ روي شيب تند زير گردنه، بالاي سر ما دريايي از برف سرد و بي تفاوت معلق است.


كف دره، روي يك تخته سنگ مي نشينيم،‌ كمي تنقلات و آب مي خوريم و طناب راجمع مي كنيم. ابرهاي گوناگوني در آسمان در حركت اند؛ يك كلكسيونر ابر، دراين منطقه مي تواند نمونه هاي كم نظير گرد آورد! ابرهايي به شكل بشقاب پرنده، ابروي باريك و كماني، پنجه ي يك پرنده ي عظيم،‌ امواج كوچك و نقره اي سطح يك آبگير،‌ دود و بخار آتشفشان، و ... . اين ابرها كه نمونه هايي از آن را فقط در عكس هاي فيتزروي ديده ام، چه تضادي دارند با ابرهاي مهربان و خودماني دره ي سه هزار كه آن پايين با ملاطفت دامنه ي جنگل پوش كوه ها را مي ليسند! در يك لحظه آسمان تيره مي شود،‌ غبار ابر دور خورشيد را مي گيرد و دايره هاي عظيم هفت رنگ در اطراف آن به وجود مي آيند. لحظه اي ديگر موج موج ابرها كه از فراز قله ي نگين به طرف شرق مي روند قرمز خونبار به نظر مي آيند.

شيب گردنه ي شانه كوه را به سختي بالا مي كشيم و در حالي كه سایه ي سنگين ديواره بر علم چال افتاده است، به طرف پناهگاه سرازير مي شويم. ساعت 5/5 نزد حسين و رضا هستيم.

 

بازگشت
روز يكشنبه وسايل را جمع می کنیم و پناهگاه را كاملاً تميز مي كنيم. متاسفانه مجبوريم زباله ها را در نزديكي پناهگاه بريزيم. لازم است كه هر چه زودتر فكري براي اين زباله ها كنیم، بهترين كار اين است كه در تابستان چند قاطر بگیریم و زباله ها ي اطراف پناهگاه های سرچال و علم چال را به پايين منتقل کنیم. با كمك فدراسيون و همت كوه نوردان، می توان کل زباله های موجود را به پایین برد.


با كوله هاي بسيار سنگين (احتمالاً 35 تا 40 كيلو گرم) به طرف سرچال مي رويم. برمي گردم و به ديواره نگاه مي كنم، هنوز هل من مبارز مي طلبد! برف نو و نسبتاً سنگيني نشسته است. بعد از ظهر، هوا ابري و بارش مقطع برف شروع مي شود. وسايل و مواد غذايي را جمع و جور و بارها را تقسيم مي كنيم، مقدار زيادي مواد غذايي باقي مانده است. براي شب برنج درست مي كنم، محمد هم با قرمه ها خورش لذيذي آماده مي كند،‌ بچه ها از غذا خيلي تعريف مي كنند. با جعبه ها و كارتن هاي خالي، روي سكو آتش روشن می کنیم و در حالي كه برف مي بارد دور آن مي نشينيم،‌ ليوان هاي چاي پشت سر هم پر و خالي مي شوند. چراغ هاي كلاردشت سو سو مي زنند.

 
ناگهان صداي انفجاري مي شنويم، به داخل پناهگاه مي دويم؛ دو قوطي آب پرتقال در يك قابلمه ي آب روي چراغ گاز گذاشته بوديم تا يخ آن ها باز شود. با تمام شدن آب قابلمه قوطي ها تركيده بودند و از بخت بد يكي از آن ها درست روي كيسه خواب پر همايون (تنها كيسه خواب خارجي و اعلاي ما!) پرت شده و سوراخ بزرگي روي آن درست كرده بود. قابلمه و چدني روي چراغ گاز از شدت انفجار كج و كوله شده بود،‌ چه خوب شد كه كسي در پناهگاه نبود.


ساعت 10 صبح 7/12 سرازير مي شويم. حالت بچه ها را دارم كه بعد از تعطيلات عيد دوباره بايد به مدرسه بروند ... آسمان كاملاً صاف است، ‌روبرويمان، انتهاي دره، به دشت بي كران كبودي باز مي شود كه نمي دانم جلگه هاي شمالي است يا سطح دريا كه رويش را مه گرفته.

امان از اين برفكوبي! در دره ي بين ليزونك و كنگلك بهمن بسيار بزرگي ريخته است،‌از كنگلك بالا هم بهمن وحشتناكي فرو ريخته است. بهمن سرّكمر ريخته است اما قابل توجه نيست. در نزديكي ونداربن شاهد ريختن دو بهمن روي مسير تابستاني هستيم.

 
كمي بعد از اكاپل پايم پيچ مي خورد و دادم به هوا مي رود، مجبور مي شوم كوله را كنار جاده بگذارم تا صبح دنبالش بياييم. 5/8 شب به قرارگاه رودبارك مي رسيم،‌ كوله ها را مي كشيم،‌ از 30 تا 35 كيلو هستند و فقط يك كوله 19 كيلو است.


وقتي كه در اتاق هاشم نشستيم و دو ليواني چاي نوشیدم، متوجه شدم كه از چند ساعت پيش شعر مولوي را كه محمد با كمي تغيير روز اول برنامه خوانده بود، ‌پيش خودم زمزمه مي كنم: جملگي شيريم(در اصل: شيراند) ولي شير علم حمله مان از باد باشد دم به دم. وصف حال ما «حمله» كنندگان به علم كوه است، و چه طنزي در آن نهفته است!

 

 

ضميمه ی 1 (صورت هزينه ها و وجوه دريافتي)
هزينه ي مواد غذايي 442700 ريال

هزينه ي حمل و نقل ( بين تهران و رودبارك ، و كرايه ي قاطر ) و هزينه هاي متفرقه : 288000 ريال

جمع هزينه ها 730700 ريال

دريافتي از افراد شركت كننده در برنامه : 319000 ريال

كمك مالي : 411885

جمع دريافتي ها : 730885 ريال

 

توضيح1– تهيه ي وسايل شخصي كلاً به عهده ي افراد بوده است و دراين زمينه هيچ گونه هزينه اي صورت نگرفته است.

توضيح2- مواد غذايي براي يك ماه 10 نفر تهيه شده بود.

 

ضميمه ی 2(نام اعضای تیم)
حسين خوش چشم 23 ساله (مسوول تيم ديواره)

رضا مير محمد علي 30 ساله

محمد نوري 35 ساله

عليرضا شريفي 24 ساله

حميد صدفي 27 ساله

عباس محمدي 30 ساله (سرپرست)


ضمناً افراد زير بين 20000 تا 30000 ريال به عنوان قسمتي از هزينه ي برنامه پرداخت كردند نتوانستند در برنامه شركت كنند:

محسن جلالي 32 ساله (مسوول تداركات غذايي)

همايون بختياري 26 ساله

شاهرخ جزايري 38 ساله

علي شمس 30 ساله

رامين شجاعي 23 ساله
 

 

پی نوشت
* این گزارش را در فروردین 69 به صورت یک جزوه از سوی گروه کوه نوردان آرش منتشر، و یک بار هم آن را در بهمن ماه1382 با اصلاحاتی بازتکثیر کردیم. متن کنونی را در آذر ماه 1389 ویرایش کرده و در "پی نوشت" آن چند مورد را اضافه کرده ام.

1) 1362؛ تیم مشترک کلوب دماوند، کلوب البرز قزوین، و کوه نوردان باختران. 1364؛ تیم مشترک گروه آرش، کوه نوردان اراک، و کوه نوردان آزاد از تهران. 1366؛ تیم فدراسیون. 1368؛ تیم چهار نفره ی مشترک از تهران، تیم فدراسیون، تیم گروه آرش.

2) در مورد استفاده از پوشاک گورتکس، یا مانند آن، امروز (1389) نمی توانم به اندازه ی زمان نوشتن گزارش در مورد تاثیر کم آن نظر دهم. اما، مشاهداتم در تمام این سال ها (در داخل و خارج کشور) به من نشان داده که واقعا «کمبود امکانات» دلیل اصلی در جا زدن یا پیشرفت بسیار کند کوه نوردی ایران نیست.

3) پناهگاه علم چال در سال 1365 توسط فدراسیون کوه نوردی ساخته شد، و پس از دو سه سال در دیوارها و کف آن شکاف هایی پدید آمد. چند سال بعد، پناهگاه غیر قابل استفاده شد و فدراسیون سقف آن را که خطر فرو افتادن داشت، برداشت.در سال 68 پناهگاه علم چال هنوز قابل استفاده بود؛ امروزه اما جز چند دیوار خرابه، چیزی از آن پناهگاه باقی نمانده است (و چه بهتر!).

4) امروزه به نظر من، زدن غار برفی در علم چال بهترین راه برای اقامت است.

5) در مورد تغذیه در کوهستان، امروزه اطلاعات و منابع بسیاری در دسترس است که با مراجعه به آن ها، می توان اطلاعات دقیق تری به دست آورد.
 
6) در سال 66 تیم فدراسیون توانست علی محمد فرضی، راهنمای زحمت کش منطقه را تقریبا بی آن که هیچ آسیبی ببیند، از زیر بهمن لیزونک بیرون بکشد.

7) نگاه کنید به: ضمیمه ی 1

8) نگاه کنید به: "مشکلات رسیدن به پای کار".

 

شنیده بودم که به زنده یاد داودی، پس از پایین رسیدن، سرم وصل کرده بودند. در صورتی که او دچار ادم (وضعیت اختلال در فشار مایعات بدن) بوده، آیا این کار بدون درمان اختلال، درست است؟ من نمی توانم در این مورد اظهار نظر کنم، اما در گفتگویی که اخیرا (آذر ماه 89) با دکتر جمید مساعدیان (رییس انجمن پزشکی کوهستان) داشتم، او گفت که تزریق کنترل نشده ی مایعات می تواند وضع بیمار دچار خیز (ادم) را بد تر کند.

برداشت از : http://www.alpineclub.ir/fa/node/640