.......

*
در هفته گذشته دماوند بودم . یک صعود بسیار آرام، برای یک تیم دونفره برنامه ریزی کرده بودم. تیمی که ارتفاع کشور محل زندیگیشون، ارتفاع سطح دریا بود و در کشور گرمسیر زندگی می کردند و باید به تدریج اونهارو به ارتفاع بالاتر می بردم.  
روزهای هم هوایی، روزهای خوب و آرومی بود. شب صعود زودتر خوابیدیم. تا صبح آسمون بارید و رعد و برق پناهگاه رو می لرزوند. اس. ام. اسی دادم به تهران. فهمیدم باران شدیدی در تهران و کرج باریده و هوا تا چند روز آینده جالب نیست. ساعت ۳:۳۰ بیدار شدم. از پناهگاه آمدم بیرون. دهنم از تعجب باز موند. برف و تگرگ به شدت می بارید و ساختمان دستشویی که در چند متری پناگاه بود به زور دیده می شد. با خودم گفتم شاید با طلوع خورشید، هوا هم بهتر بشه. کم کم،تیم ها بیدار می شدند و با دیدن شرایط جوی در داخل پناهگاه رفته و به انتظار هوای خوب می نشستند.
اغلب تیم ها، از تغییر شرایط جوی، غافلگیر شده بودند. پوشاک . تجهیزاتشان در حد برنامه دماوند تابستانی با هوای پایدار و بسیار گرم بود.  بادگیر های بسیار نازک، تی شرت، کفش  سبک، شلوار پارچه ای، دستکش نخی و روسری چفیه مانند برای جلوگیری از آفتاب سوختگی و گرما زدگی..
تیم ما صبحانه خورد. اندوه را در چشمان دخترک فرانسوی، می دیدم. بهش گفتم دوربینت رو بردار و بیا یکم عکاسی کنیم. چند دقیقه ای زیر بارش برف و باد، ایستادیم و صورت و دستهایش سرد شد و با خوشرویی گفت من سال آینده با همسرم به ایران می آیم تا با تو و همسرت دماوند رو صعود کنیم. قول می دی، با هم صعود کنیم؟  بهش گفتم اگه عمری بود با کمال میل و کی بهتر از تو.
شروع کرد با دوربین فیلم گرفتن و تشریح موقعیت. کلا دختر بامزه و جالبی بود.
در همین هنگام یک کوهنورد، که معلوم بود مسافت نسبتا طولانی برای رسیدن به دماوند طی کرده، با لحنی که گویای کلافگی از شرایط بود رو به دوستانش کرد و گفت:
صبر کردن فایده  نداره.  
 این هوا بهتر نمی شه.
چاره ای نیست.
باید رفت.

بینشان صحبت و مشورتی شد. صحبت از وقت و هزینه ای بود که صرف برنامه شده. ده دقیقه بعد، دیدم یک تیم آماده از پناهگاه در آمد. دیدم، همان نفراتند. مطمئن بودم با اون دیالوگی که شنیدم، تیم عازم گوسفند سرا (پایین) می شه. اما تیم به سمت بالا حرکت کرد. با تجهیزات واقعا نامناسب. در اون حد، که یک نفر برای جلوگیری از پیچیدن باد در لباسش، شلوارش را در جوراب نخی اش کرده بود.
خیلی ناراحت شدم. اصلا نمی دونستم چه باید بکنم. دید و عمق میدان، واقعا کم بود و شب قبل فهمیدم که در آن تیم، فقط یک نفر، آن هم یک بار، آن هم دو هفته پیش، قله را صعود کرده بود.
نه قطب نما. نه جی. پی. اس.
چرا؟
واقعا جرا اینقدر جان کوهنورد، مفت و ارزونه؟
تو دنیای خودم فرو رفتم.  با خودم حوادث کوهنوردی را مرور می کردم. حوادث بسیار زیادی که در این سالها از نزدیک مشاهده کرده بودم و یا از دور خوانده و شنیده بودم. حوادثی که گاه موجب مرگ شده بود و گاه تیم از خطر جسته بود.
اگر جسته بود،  هرگز علل آن  حادثه بازنگری نشد، چرا که، ترس از  حاشیه و حاشیه پردازان،باعث شد  اصل ماجرا، که همان کوهنوردی ایمن برای خود و دیگران استُ به فراموشی سپرده شود.
اگر تیم تلفات جانی داشت، به گونه ای دیگر، نقاب بر حقایق و سلسله اشتباهاتی که منجر به حادثه شد، گذاشته می شد.
مصلحت اندیشی تشکیلاتی، چتر حمایتی خود را بر سر اعضا حادثه  ساز خود می گستراند تا مبادا عواقب خطای آنها، کلیت این تشکیلات، را به زیر سوال ببرد.
از ترس نقد شدن توسط دیگران، خود را نقد نکردند و گزارشی صادقانه و شفاف، از  اشکالات کار خود در اختیار دیگران قرار ندادند.
دولتی ها به گونه ای. مستقل ها به گونه دیگر. رقابتی سخت در جریان است. پرده پوشی از خطاها در کوهنوردی (مستقل و دولتی) بیداد می کند.  در این میان، چه کسی جز کوهنورد و چه چیزی جز کوهنوردی ، متضرر می شود؟
حوادث شبیه به هم، یکی پس از دیگری اتفاق می افتد و مرگ های مشابه نیز. بدون کمترین تحلیل تخصصی و همچنان با پشتکاری بیش از پیش، به پوشاندن اشکالات و اشتباهات همنوردان خود مشغولیم که مبادا، کوهنورد (زنده یا مرده) زیر سوال برود ویا  تلاش و زحماتش کمرنگ شود.

*
... و ما همچنان دوره می کنیم
شب را
و روز را
هنوز را

 ..


دومین روز هم هوایی


روز صعود، اوایل بامداد


روز صعود، کمی بالاتر از پناهگاه


آقای سرپرست تیم ۸ نفره ژاپن، با سابقه صعود موفق به قلل نانگاپاربات، گاشربروم یک، دائولوگیری، برودپیک، چوآیو و دو تلاش بر کی ۲  و صعود به چند قله ۷۰۰۰ متر.
وقتی با هوای خراب روبرو شد، یکم قیافه اش تو هم شد. چندین بار از پناهگاه بیرون رفت و هوای رو چک کرد و در نهایت تصمیم به بازگشت گرفت. 
ـ هزینه و وقتی که این تیم برای صعود به دماوند صرف کرده، چند برابر تیم های ایرانی است؟

برگرفته از : http://khak-e-khoob.blogfa.com/post-169.aspx پرستو ابریشمی