عقل و اراده یکی نیستند اما می توانند یکدیگر را کامل کنند. اراده بدون عقل به معرفتی منتهی نمی گردد و عقل بدون اراده به تصمیم و حرکتی منجر نمی شود. در بسیاری از برنامه های کوهنوردی در دوران بسیار کوتاه چند ساله همراهی مردان کوه, بازی عقل و اراده را دیده ام و گاه خود (همچون برنامه کوه چین کلاغ) با این مردان همبازی شده ام. البته بازی عقل و اراده از قبل از برنامه شروع می شود و بنا به شرایط , زمانی عقل میدان داری می کند و زمانی اراده. در واقع گاهی من کوهنورد طرف عقل را می گیرم و به خود نهیب می زنم که آخر مرد حسابی این چه کاری بود که کردی و ... و گاهی  طرف اراده را می گیرم و به خود می بالم که باید در هر صورت تصمیمی گرفت و حرکتی کرد.بهمن ماه 1376 شش کوهنورد کرمانی (حمیدرضا زین العابدین زاده, اصغر گلابی, محمد علی مهدی زاده, حشمت الله قانونی, و دو کوهنورد دیگر که زنده ماندند) از دیگران جدا می شوند و با ارده ای پولادین تصمیم می گیرند که به اصطلاح کرمانیان قله کوه فریبکار پلوار را "بزنند". بارها سعی کرده ام خود را به جای یکی از این شش نفر بگذارم و تصمیم بگیرم بروم قله یا نروم. راستش را بخواهید از تجربیات اندک خود در این تلاش ذهنی بهره گرفته ام و به نتیجه ای بس وحشتناک رسیده ام: اگر من هم بودم می رفتم! هوا آفتابی است و هیچ نشانه ای از بارش برف نیست و ما هنوز چند ساعتی وقت داریم. خوب چرا نروم؟ پلوار فریبکار است چون: 1) کوه پلوار بادهای وحشتناکی دارد , 2) سنگنوردی حدفاصل تابلوی یادبود فعلی و پل صراط معمولی است , اما اگر چند سانتیمتر برف ببارد تنها راه برگشت بسته می شود و کمتر کوهنورد کرمانی است که راه های دیگر از جمله راه شرقی منتهی به روستای جوشان را بشناسد. اراده ای حکم رانده است که برویم قله و حرکتی آفریده شده است, اما به دلیل عدم همراهی عقل به معرفتی منتهی نمی شود. اجازه بدهید خود را نفر هفتم بدانم و از آنچه در آن لحظه در ذهنم می گذرد برایتان بگویم. " بارها رفته ایم و هیچ نشده است, چرا این بار اتفاقی بیافتد؟ میرویم , بله می رویم و بر می گردیم , درست مثل همان بارها." نگاهم به کاپشن ورزشی همنوردم می افتد ولی به روی خود نمی آورم که نداشتن امکانات کافی او هم می تواند برای همه خطرناک باشد. به قله می رسیم و عکس های یادگاری بر می داریم و ... میدان داری عقل شروع می شود و من بر خود نهیب می زنم که آخر این چه تصمیمی بود که گرفتی. برف شروع شده است و پل صراط سرت را که بالا می آوری باد پرتت می کند. پس باید برگشت و لی به کجا. باید راه بروی که گرم بمانی ولی پس حفظ نیرو چه می شود. یکی به سمت شرق و راه جوشان می رود و کم کم باورم می شود که ... زیر پل صراط پناه می گیریم و در واقع بر روی هم می افتیم و آنها که زیر دیگران قرار گرفته اند گرمترند. می توانم تقصیر را گردن دیگران بیاندازم و از راهنمایی اشتباهشان بگویم و طرح ایده آل ریختن کیسه خواب فراوان در پل صراط با هلی کوپتر را در ذهنم بپرورانم. ولی خود به خوبی می دانم که بازی ظریف عقل و اراده همان بازی خشن سرنوشت است که همگان می گویند. کم کم خواب غلبه می کند و ...

کمتر کوهنوردی است که در مواقعی مجبور به تصمیم گیری نباشد. به عبارت دیگر تصمیم گیری جزئی جدایی ناپذیر از این ورزش مفرح است. ممکن است گفته شود در کلیه شئون زندگی امر تصمیم گیری جاری است. بله , اما تصمیم گیری در باره امری , نمی تواند فارغ از مکان و زمان باشد. حال اگر مکان دره ای وهم انگیز در دل کوه و زمان دو بامداد باشد , نمی توان مدعی شد ارزش تصمیم گیری بجا در دل شهری شلوغ با ارزش تصمیم گیری در دره مذکور یکسان است.

تصمیم گیری را می توان انتخاب بهترین انتخاب ممکن از بین چند انتخاب تعریف کرد. مسئله تصمیم گیری یکی از مباحث مطرح در روانشناسی شناختی , و در نتیجه زبانشناسی شناختی,است. تصمیم گیری می تواند: 1) مخاطره آمیز در مقابل بدون مخاطره , 2) تک صفته در مقابل چند صفته, 3) تک مرحله ای در مقابل چند مرحله ای باشد. مثال هایی  برای هر کدام از این شش حالت عبارتند از:

تصمیم گیری مخاطره آمیز: شرط بندی بر روی یک اسب

تصمیم گیری بدون مخاطره: انتخاب یک پیراهن در فروشگاه

تصمیم گیری تک صفته: انتخاب چای یا قهوه در رستوران ( فقط نوع نوشیدنی مهم است و نه مثلا تفاوت قیمت)

تصمیم گیری چند صفته: انتخاب خانه برای خرید

تصمیم گیری تک مرحله ای : نوشیدن چای داغ یا صبر کردن برای خنک شدن چای

تصمیم گیری چند مرحله ای: انتخاب چگونگی گذراندن روز تعطیل( بیرون برود یا در خانه بماند؟ اگر بیرون رفت در خیابان قدم بزند یا به سینما برود؟ اگر به سینما رفت به دیدن کدام فیلم برود؟...)

تصمیم های زندگی واقعی معمولا مخاطره آمیز, چند صفته و چند مرحله ای است و به عبارت دیگر فشار شناختی سنگینی را بر فرد اعمال می کنند.. سوال این است که چه طور می توان  تصمیم بجا  گرفت؟ و جواب این سوال: به حداکثر رساندن یکی از امیدهای ریاضی ذهنی.... خط مشی معقول عبارت است از انتخاب به گونه ای که فایده مورد انتظار ذهنی به حداکثر برسد. استفاده از کلمه " حداکثر" به این معنی است که  انسانها در تصمیم گیری از عقلانیت محض فاصله می گیرند و چون پرداختن به "مخاطره آمیز, چند صفته و چند مرحله ای" بسیار مشکل است, لذا تصمیم گیری بهینه را قربانی می کنندو تصمیم بجایی می گیرند و عواقب ناشی از این تصمیم گیری  را می پذیرند.

حال خود را در جایگاه کوهنوردان پلواری بگذارید. پس از چند ساعت کوهنوردی سنگین , حال باید تصمیم بگیرید به جمع چند نفری بپیوندید که قصد دارند به قله بروند, یا خیر. آیا در کوهنوردی ( که زمان و مکان اهمیت صد چندانی دارند) هم باید به گرفتن تصمیم بجا بسنده کرد و یا با قبول فشار شناختی سنگین مخاطره آمیز, چند صفته و چند مرحله ای تصمیمی معقولانه گرفت؟ نقش سرپرست برنامه در این بین چیست؟

یک مسئله وقتی به وجود می آید که وضعیتی مفروض در ابتدا وجود دارد و حل کننده می خواهد آن وضعیت به صورت مطلوب تغییر یابد. به عبارت دیگر فرد می خواهد مسئله را حل کند. در ارتباط با حل مسئله چهار نکته را باید مد نظر قرار داد:

1) حل مسئله یک امر شناختی است ( = در ذهن حل کننده رخ می دهد)

2) حل مسئله یک فرایند است (= اجرای عملیات شناختی)

3) حل مسئله جهت دار است ( = غرض از آن حل مسئله است)

4) حل مسئله امری شخصی است(= به دانش حل کننده بستگی دارد)

از موارد یک و سه در می یابیم که حل مسئله نوعی تفکر است و می دانیم که تفکر نوعی شناخت است. به عبارت دقیق تر, حل مسئله نوعی فرایند شناختی است و این امر ما را به مورد دوم رهنمون می شود که حل مسئله یک فرایند است و خود به خرده فرایندهای زیر تقسیم می شود: 1) بازنمایی 2) طرح ریزی 3) اجرا  4) بازبینی.

1) بازنمایی: حل کننده مسئله را به صورت یک بازنمایی ذهنی درونی از مفروض ها, مطلوب ها, و عامل های ممکن  در مسئله در می آورد. (= فهمیدن مسئله)

2) طرح ریزی: تشکیل سلسله مراتبی از خرده هدف ها برای حل مسئله

3) اجرا: اجرای طرح از طریق انجام یک رشته عملیات

4) بازبینی: تحلیل پیشرفت خود در حل مسئله

می ماند مورد چهارم, یعنی دانش حل کننده مسئله , که پر واضح است که در همه موارد یک, دو, و سه لازم است.

کوهنوردی که به هر دلیلی ( که در پلواری های 1 و 2 بحث شد) با موقعیت خطرناکی روبرو شد, باید بداند که با یک مسئله روبروست و لازم است این مسئله را حل کند.موقعیت مفروض همانا موقعیت خطرناکی است که در آن گیر کرده است و موقعیت مطلوب جان به در بردن از این مهلکه است. ابتدا لازم است مسئله را بفهمد.مفروض ها, مطلوب ها و عامل های ممکن را در ذهن خود بررسی کند. مثلا این فرض را بررسی کند که  اگرفرضا نتواند به مدت چند روز از کوه پایین برود, آیا کسی در پایین کوه به فکر او هست یا خیر. عامل هایی همچون شرایط آب و هوایی و توان جسمی خود و اعضای گروه و و ضعیت پوشاک خود و اعضای گروه و  ... را بررسی کند. در گام دوم, هدف نهایی خود را ( که همانا جان سالم به در بردن از مهلکه است) را به چند هدف خرد تقسیم کند و مثلا به دنبال جایی مناسب تر از جای فعلی خود بگردد و یا ... در گام سوم, جهت نیل به این خرده اهداف طرح ریزی کند که چگونه باید این خرده اهداف را محقق کرد. و در تمام این مراحل , از دانش کوهنوردی و زمینه های وایسته آن بهره گیرد.

اجازه دهید مثالی بزنیم از کوهنوردی پیشکسوت که دو سه سال پیش در شمال تهران مفقود شد و پس از چند روز سالم به ایستگاه شماره پنج مراجعه کرد و از مهلکه ای جان سالم به در برد که کمتر کسی توان آن را دارد که از عهده اش برآید.در واقع تلاش می کنیم آنچه را که در ذهن این کوهنورد گذشته , حدس بزنیم و از آن درس بگیریم. این کوهنورد که موقعیت را بحرانی می یابد به شکاف کوهی پناه می برد و با با آویزان کردن چفیه خود و در نتیجه بارش برف و باران به این تکه پارچه , در واقع شیشه ای جلوی جانپناه خود می کشد و با جیره بندی غذای خود پس از چند روز و با مساعد شدن هوا جان خود را نجات می دهد.دقت کنید چگونه چهار مرحله 1) بازنمایی 2) طرح ریزی 3) اجرا  4) بازبینی به نحو احسن اجرا شده اند. با کمال تاسف این خرده فرایندها در میان پلواریهای عزیز ما جایی نداشته اند و حتی تلاش های فردی یکی دو نفر از اعضا ( مثل تلاش برای یافتن راهی از کوه سدو -- بالای تونل شهداد -- و یا تلاش برای یافتن راهی از طرف روستای جوشان ) نه تنها کمکی به گروه نکرد که توان دیگرانی را هم تحلیل برد. به امید آنکه دیگر از این دست حوادث نداشته باشیم که ضرر این قبیل حوادث دو گانه است: 1) عزیزانی را از دست می دهیم که داغ از دست رفتنشان روح و جسم خانواده و دوستانشان را  فرسوده می کند. 2) ورزش مفرح و سلامتی بخش کوهنوردی را ورزشی خطرناک و حتی به تعبیر برخی مردم همراه با  دیوانگی محض جلوه می دهد.

روز بیست و دوم بهمن ماه 1376در کرمان هوا آفتابی بود. شب هوا سرد شد و صبح روز بیست و سوم بهمن ماه که از خواب پا شدیم , بیست تا سی سانتیمتر برف بر زمین نشسته بود. در آن زمان بنده نه کوهنورد بودم و نه علاقه و فرصتی برای پیگیری وضع هوا. ولی خوب یادم هست که شب سازمان هواشناسی در تلویزیون به کوهنوردان اخطار داد که جبهه هوایی از روی شبه جزیره عربستان به سرعت در حال نزدیک شدن به فلات ایران است. در این زمان پلواری ها در حال نبرد با سرما و باد بی امان پلوار بودند. در یک کلام: غافلگیری. از این جاست که بحث رویدادهای پیش بینی نشده در برنامه های کوهنوردی رخ می نماید. کدام گروه کوهنوردی می تواند مدعی شود که برنامه اش صد در صد طبق برنامه پیش رفته و فاکتوری پیش بینی نشده مخل برنامه نشده است؟ در ماه رمضان امسال برنامه شبانه سرآسیاب شش جاده زرند تا بیدوئیه کوهپایه را به سرپرستی علیرضا جاوید نیا اجرا کردیم. در انتهای دره دیده بانی ( دیدگون) و در واقع پس از صرف افطاری یکی از همراهان دچار دل پیچه و نهایتا ضعف شدید شد و سرپرست او را به من و آقای امانی سپرد و گروه را حرکت داد و قرار شد پای چشمه زیر قله چین کلاغ توقف کنند تا ما با سرعت کمتر به آنها برسیم. هر چه اصرار کردیم که بیا برگردیم , هنوز چهار پنجم راه باقی مانده است حاضر نشد که نشد. پنج قدم بر می داشت و از شدت ضعف بر زمین می نشست. در گردنه چین کلاغ چنان خوابش گرفته بود که به شدت نگران شدیم و قرار شد بنده خود را به سرپرست برسانم و ماجرا را برایش بگویم . تنها در دشت زیر قله چین کلاغ به راه افتادم و ناگهان دیدم دو قبر ( قبر عشاق) جلویم قرار دارند . به سرعت عکسی برداشتم و به سمت چشمه زیر قله رفتم و خود را به سرپرست برنامه رساندم و ماجرا را گفتم. به هر مکافاتی بود او را با گروه همراه کردند و به روستای بیدوئیه رساندند, اما فکر می کنید سرپرست با کوهنوردی که گوش به حرفش نمی کند می تواند چه رفتاری داشته باشد؟ بله در برنامه های بعدی او را دعوت نکند , ولی صحبت ما بر سر این برنامه است. زمستان ۱۳۸۴ از سرآسیاب شش جاده زرند به کوه چین کلاغ رفتیم و بعد از قله پیش بینی هایمان از میزان برف اشتباه از کار در آمد - یعنی درست در میانه راه .شب ساعت ۹ به روستای بیدوئیه کوهپایه رسیدیم و علت .... لجبازی کی که هر چه اصرار کردیم برگرد - قبول نکرد و گفت می خواهید مرا دک کنید و ... از آن پس او را در کمتر برنامه ای دیده ام ولی در آن برنامه حداقل چهار ساعت به دلیل عدم آمادگی او تاخیر داشتیم. در صعود مشترک دی ماه 1383 به قله چهل تن بردسیر, بسیاری عینک محافظ چشم نداشتند و سرپرست برنامه هر چه بر سرشان داد کشید که نیایید, کور می شوید, گوش نکردند و به لطایف الحیل از چپ و راست مجددا خود را به صف رساندند و از به اصطلاح پست بازرسی گذشتند و شاید کمی سرپرست را به باد تمسخر هم گرفتند. سوال این است که در آن لحظه ( دقت کنید : در آن لحظه) چه برخوردی با این افراد باید کرد؟ یکی از بدترین روحیات ما این است که فکر می کنیم در هر جایی ملاحظه دیگران نکته مثبتی است و این مطلبی است که بنده پس از بیست و چند سال معلمی هنوز نتوانسته ام به دانشجویی که نمره نیاورده است, حالی کنم که دادن نمره بدون دلیل به تو خیانت است به خودت. گاهی چنان با مسئولانمان رفتار می کنیم که وادار به کوتاه آمدن می شوند. فرض کنید یکی در برنامه صعود چهل تن چشمش آسیب دیده بود. یقه چه کسی را باید گرفت؟ بله سرپرست. اما کسی نمی گوید سرپرست چه گونه باید در یک برنامه 150 نفری با جمع درگیر شود و چند نفر خاطی را کنار بگذارد. اگر او را به ریاست طلبی متهم نکنیم, مطمئن باشید او را سختگیر خواهیم نامید. و آخرین نکته آنکه باید حادثه را افراد درگیر در حادثه موشکافی کنند و به من و امثال من بگویند چه باید کرد تا این قبیل حوادث تلخ روی ندهد. آنچه در این جا آمد صرفا یک اظهار نظر یک غیر متخصص کنجکاو ( همان فضول سابق) است و بس.

برگرفته از : http://www.baghinipour.ir/personal/palvariha.htm