قهار عاصی شاعر افغانی

سبحانَ ربي الاعلي
سال‌هايي 1363 و 1364 را هرگز فراموش نخواهم كرد. سا ل‌هاي ترانه سرايي من سال‌هاي شور و سال‌هاي يافت. در اين سال‌ها بود كه دست به يك نوع تخيل شيرين پيدا كردم و در همين سال‌ها بود كه شعر برايم جلوه‌هاي تازه گرفت و آشنا شدم با شعر احمد شاملو و آشنا شدم با واصف باختري و آ شنا شدم با خودم .
گرچه براي هميشه با اوزان كلاسيك در كارهاي شاعرانه‌ام مقاطعه نخواهم كرد به دليل آن‌كه هنوز به نظر بنده تجارب مجاب‌كننده پرداخت تازه تري از شعر فارسي دري اين خطه در قالب‌هاي ديروز به عمل نيامده و گذشتن از آن به سهل انگاشتن آن را خلاي در شعر معاصر مي‌دانيم و هم بدين دليل روي اوزان كلاسيك در طرح‌هاي تا زه تري تجربه بيشتر خواهم كرد و اين كتاب كه بيشترينه پرداخت‌هاي ترانه يي من درآن است سعي به عمل آورده ام كه ارايه‌ي تازه تري در اوزان كلاسيك داشته باشم اين‌كه به چه پيمانه توانسته‌ام پيروز از عرصه بدرآيم خدا مي‌داند و خواننده شعر من.
مي‌ماند محتواي اين كتاب كه بازهم آوازهاي تلخ و شيرين لحظاتي‌است از آرزوها نامرادي‌ها افتخارات زاري‌ها گريه‌ها و شادكامي‌هاي مردمم فرهنگم و خودم و زباني كه از فردوسي و اجدادم برايم به ا مانت سپرده اند يعني زبان فــارسي دري، اين كتاب در دوقسمت  تدوين شده تلخ اما بي دريغ و لالايي براي مليمه. مليمه نام زادگاهم در دره پنجشير مي‌باشد.
قهار عاصي
كابل 18 سنبله 1368

برداشت از : http://www.green-trend.com/component/content/article/3547-لالايي-براي-مليمه

 


 

 

قهار عاصی در سال 1335 خورشیدی در روستای ملیمه پنجشیر به دنیا آمد. در رشته زراعت (کشاورزی) از دانشگاه کابل لیسانس گرفت. و در چهارم میزان سال 1373 در شهر کابل در جریان جنگ داخلی میان گروه های مجاهدین کشته شد.
او شاعری پرکار بود و ظرف سالهای محدودی که با جديت به شعر پرداخت تقريبا هر سال يک مجموعه را روانه بازار کرد.
از عاصی به دليل نوآوری ها و عاطفی بودن شعرهايش به عنوان شاعر دردهای مردم ياد می کنند و شعرش را ارج می نهند.
عاصی شاعری بود نوگرا که حتی در قالبهای کهن نيز حرف و حديث تازهای داشت. پُرکار بود و با خود وعدهای داشت که هر سال، يک کتاب شعر به بازار روانه کند، و تا دم مرگ به اين وعده عمل کرد.
شعرهای عاصی غالباً از کليشهها و چارچوبهای پيشساخته شاعران هم ترازش بيرون میزند و به همين لحاظ، کمتر میتوان اين شاعر را به هنجارهای معمول، وفادار ديد.
عاصی ذاتاً شاعری بود دردمند، اهل موضعگيری و صراحت بيان. به همين لحاظ، غالباً با مسايل افغانستان درگير بود و کمتر اتفاقی در کشورش افتاد که عاصی از کنارش با سکوت گذشته باشد.
ولی او با اين همه موضعگيری، روحيهای تغزلی نيز داشت. از او شعرهای عاشقانه لطيفی بر جای مانده است. گاهی در شعرش آميختگی زيبايی از لحن حماسی و تغزلی هم ديده میشود که خاص خود اوست.
شايد تعبير “از آتش، از ابريشم” که نام واپسين کتاب شعر عاصی است، حکايتگر خوبی از روحیه او باشد.

عاصی به سبب همين روحیه در سالهای حاکميت رژيم کمونيستی در افغانستان، گاه در لفافه و گاه با صراحتی شاعرانه، شعرهايی در تعارض با حاکميت سرود.
همين لحن معترض، پس از آن هم برجای ماند و کتاب “از جزيره خون” حکايتگر اعتراض اوست نسبت به وضعيت کشورش در دوران حکومت مجاهدين و جنگهای داخلی بعد از ثور (ارديبهشت) ۱۳۷۱ خورشيدی.
مهاجرت به ايران
ادامه اين جنگها، عاصی را همچون بسياری ديگر از افغانها وادار به مهاجرت کرد و او از ميان کشورهای دور و نزديک، ايران را برگزيد. شايد میخواست حال که از ميان هموطنان بيرون رفته است، از ميان همزبانان نرود.
حضور بعضی دوستان شاعر افغان و ايرانی او در اين کشور نيز اين انتخاب را تقويت میکرد. چنين شد که در بهار ۱۳۷۳ خورشيدی با خانوادهاش به ايران کوچيد و در مشهد اقامت گزيد.
عاصی در ايران، هم برای ايجاد ارتباط ميان شاعران مهاجر و مقيم آن کشور کوشيد و هم آثاری تأليف کرد که به صورت کتاب و مقاله در اين کشور چاپ شد و غالباً نيز با پشتکار محمدحسين جعفريان شاعر ايرانی و دوست عاصی همراهی می شد.

اما مدت کوتاهی پس از اقامت عاصی در مشهد، مقامات ايرانی اجازه ماندن به او ندادند و شاعر آواره افغان، نوميدانه روانه کشور شد، در حالی که اين بيت حافظ را به دوستش فرهاد دريا (آواز خوان افغان) نوشته بود:” غم غريبی و غربت چو برنمیتابم — به شهر خود روم و شهريار خود باشم”.
(عاصی و دريا از کابل با هم رابطهای نيک داشتند. فرهاد بسياری از شعرهای عاصی را با آهنگ خوانده است و آخرين کتاب عاصی نيز به همت او چاپ شد.)
قهار عاصی مشهد را به قصد هرات و سپس کابل ترک کرد، با همسرش ميترا و تنها فرزندش مهستی.
بسيار از آن زمان نگذشته بود که خبر درگذشت او براثر انفجار هاوان (خمپاره) در کارته پروان کابل، در همه جا پخش شد.
“مقامه گل سوری”، “لالايی برای مليمه”، “ديوان عاشقانه باغ”، “غزل من و غم من”، “تنها ولی هميشه”، “از جزيره خون” و “از آتش از بريشم”، شش مجموعه شعر عاصی است و “آغاز يک پايان” خاطرات اوست از جريان سقوط کابل به دست مجاهدين و جنگهای داخلی نوشته است.
از او شعرهايی چاپ نشده نيز برجای مانده است که يکی از آن ميان، سفرنامه او به ايران است که شايد نسخهای از آن نزد خانوادهاش باقی مانده باشد و اين هم نمونه از شعر او:
ملت من
اين ملت من است که دستان خويش را
بر گرد آفتاب کمربند کردهاست
اين مشتهای اوست که میکوبد از يقين
دروازههای بسته ترديد قرن را
ايمان بياوريد!
تنهاترين پيامبر
اينک
ملتم
با آيههای خشم خدا قد کشيدهاست
اين ملت من است که تکرار میشود
با نام انسان
با واژه عشق
اين اوست، اوست، اوست
که شيپورهاش را
شيپورهای فتح پيامآشناش را
آورده در صدا

برداشت از : http://qaharassi.blog.af/

 


 

 

فردیت در ترانه‌های عاصی

وقتی از فردیت در ادبیات صحبت می‌کنیم، سر و کارمان مستقیماً با چگونگی نگاه مؤلف به پدیده‌ها، تأثر ابعاد گوناگون شخصیتی و انعکاس آن در متنی که آفریده است، خواهد بود. در فردیت روانکاوی شخصیت مهمترین اصلی است که می‌توان به نتیجه‌ی مطلوب رسید.

با توجه به این امر که فردیت بیشتر به جزییات و کندوکاو دقیق و چندلایه‌ی متن تکیه می‌کند، بررسی تمام شعرهای عاصی از این رهگذر کاریست دشوار و مستلزم میدانی بیشتر از یک مقاله‌ی علمی. از این جهت خواستم دایره‌ی این بحث را گرد «ترانه‌ها»ی عاصی بچرخانم.

پیش از درآمدن به اصل گپ لازم به یادکرد می‌دانم که منظور از «ترانه‌ها» در این نبشتار، همان رباعی‌ها و دوبیتی‌های برخواسته از جان و جهان عاصی است. تا جایی که خودم تجربه کرده¬ام و در تجربه‌های دیگران دیده‌ام، با این دو قالب ـ به خصوص رباعی ـ به راحتی عینی‌ترین دغدغه‌های شخصی و رمزی را می‌توان ترانه کرد.

عاصی شاعری را و درد دل با خود و با طبیعت را با همین ظرف‌های لطیف آغاز کرده است. او در مقدمه‌ی «لالایی برای ملیمه» که بیشترین ترانه‌های او را در خود جاداده است می‌نگارد:«سال‌های 1363 و 1364 را هرگز فراموش نخواهم کرد. سال‌های ترانه‌سرایی من است.

سال‌های شعر و سال‌های یافت. در همین سال‌ها بود که دست به یک نوع تخیل شیرین پیدا کردم...» با درنگ به ترانه‌های عاصی به خوبی می‌توانیم شخصیت، نوع نگاه و تجربه‌های او را در یابیم. چنانچه استاد واصف باختری گفته است: «عاصی همانگونه سرود که زیست» .

آری! «شاعر کسی است که با رسوخ دادن شعور معنوی خود در اشیا دست به کشف خود در محیط زیست» بزند. می‌رسیم به این که:

هربار که از دهکده‌ات می‌گذرم یک‌باغچه سبز می‌شوی در نظرم آنگا درخت‌های آن باغچه را یک یک به خیال قامتت می‌شمرم (کلیات اشعار قهار عاصی، ص 71)

عاصی زادة دهکده بود و یکجا با درختان باغچه‌های ملمیه بزرگ شده بود و از لب لب جویبار گل می‌چید و نمی‌توانست قامت کسی را جز به درخت‌های باغچه به چیزی دیگر نسبت دهد. چیدم گل تر به یار چیدم گل تر از لب لب جویبار چیدم گل تر یک‌دسته نه، یک‌سبد نه، یک‌دامن نه یک‌شاخه نه، یک‌بهار چیدم گل تر‌ (کلیات اشعار قهار عاصی، ص 72)

عاصی در جایی از پیش‌نوشت «مقامه‌ی گل سوری» میگوید: «من از گهواره استخوان‌هایم را را رو در روی کاینات در آتش کشیده‌ام که گوری خونین را بیشتر مانند است.» وقتی که شب از نیمه شدن میگذرد ویران شده یک‌قریه ز من میگذرد از جوی و جرش گرفته تا پلوانش اندر نظرم گور و کفن می‌گذرد (کلیات اشعار قهار عاصی، ص 84)

نیمه‌ی دوم زندگی عاصی در کابل سپری شده است و او بارها جاده‌ی میوند را گام زده، ترانه سروده و بارها خیره در سیمای شهری شده که آن زمان در بستر درد خانه داشت و رنگ و رخ غمگنانه‌یی به خود گرفته بود. رنگ و رخ غمگنانه دارد کابل در بستر درد، خانه دارد کابل از جاده‌ی میوند به پغمان شهید کابل کابل ترانه دارد کابل (کلیات اشعار قهار عاصی، ص 75)

قهار، چند بار به بلخ سیر و سفر داشت و در همان سال‌ها در یکی از برنامه‌ها مهمان انجمن نویسنده‌گان بلخ نیز بود ـ که تا هنوز نوار تصویری آن موجود است ـ او دلتنگ و عاشق مزار بود و همیشه نوروز را می‌خواست در میله‌گاه گل سرخ باشد.

گر عزم دگر دیار می‌باید کرد سیر و سفر مزار می‌باید کرد فردا که نه نوروز بود نی گل سرخ در پای چه کس بهار می‌باید کرد (کلیات اشعار قهار عاصی، ص 77)

سرخ از سر ما بود کلاه گل سرخ فریادیی ماست در نگاه گل سرخ گر محشر خون عاشقان می‌خواهی ای دوست! بیا به میله‌گاه گل سرخ

دلبستگی عجیب او به مزار سوال‌برانگیز بود. او نوروزی را که نمی‌توانست مزار بیاید، هر جای دیگر را ویرانه تصور می‌کرد.

گل جلوه نمود و سبزه سامانه گرفت نوروز رسید و لاله پیمانه گرفت هر کس به چمن خیمه و خرگاهی بست دیوانه‌ی تو جای به ویرانه گرفت

نیلاب رحیمی در مقدمه‌ی «کلیات اشعار قهار عاصی» او را چنین توصیف میکند:«عاصی مردی بود حساس، آگاه و بیداردل، درد ویرانی و فراق وطن، درد آواره‌گی و پریشانی، درد جنگ و خونریزی، درد زبونی و ناتوانی، درد خودستیزی و بیگانه‌گرایی، درد ناامنی و نفاق افگنی، درد خودبرتربینی و امتیازطلبی، درد جعل کاری و فریب و ریا و تزویر و سرا انجام ترفند و اکاذیب، او را یک عنصر پرخاشکر، رزمنده و درد من و پرعاطفه بار آورده بود.» که دقیقن همین خصوصیات را در رباعی‌های زیر می‌تواند دید:

تا دامن آفتاب در چنگ من است با هر چه شب است و تیره‌گی جنگ من است نی گفتن و خودسری که عیبش دانی اوج هنر و کمال فرهنگ من است (کلیات اشعار قهار عاصی، ص 81)

به لب حرف و به دل فریاد دارم رخ تر خاطر ناشاد دارم غمت ویرانگری کرده به جانم به جای سینه دردآباد دارم (کلیات اشعار قهار عاصی، ص 96)

ای دشت تهی! بتّه‌کَنانت چه شدند چوپان‌بچه‌های نوجوانت چه شدند ای بستر خاکتوده‌ی خاطره ها یاران قدیم هم‌زبانت چه شدند (کلیات اشعار قهار عاصی، ص 85)

ای یار! درخت‌های ده چون بودند؟ از سایه تهی، ز خاک بیرون بودند وان حوضچه‌های تنگ مرغابی‌ها؟ از یاد ببر نپرس، در خون بودند (کلیات اشعار قهار عاصی، ص 88)

اگر «مشخصه‌ی اصلی رمانتیسم: شور، عاطفه، عشق و احساسات والای انسانی، و اعتقاد به قدرت تخیل» بی‌تردید عاصی را می‌توان از شاعران شامل این مکتب دانست.

او احساسات لطیف عاشقانه‌اش را با تجربه‌ها و زبان زیبایش عجین می‌کند و حاصلش سرودهایی می‌شود که چون «لحظه‌ی دیدار» تپش‌های دل هر انسان با عاطفه را باصداتر می‌سازد و گاهی برنامه‌ی زندگی اش را «سخن‌های خوش دوست» دربر می‌گیرد:

شعرم لب خاموش ترا می‌ماند تصویر بر و دوش ترا می‌ماند وقتی که بهار می‌کند دره‌ی من گلخانه‌ی آغوش ترا می‌ماند (کلیات اشعار قهار عاصی، ص 91)

آرامش باغ، گل به گیسو زدنت آشوب بهار، شانه بر مو زدنت برنامه‌ی زندگی، سخن‌های خوشت سرنامة عشق، خم به ابرو زدنت (کلیات اشعار قهار عاصی، ص 92)

همانگونه‌‌یی که شخصیت عاصی دو بُعد دارد، گاهی سرودهایش آمیزه‌یی از این دو بُعد شخصیتی اش را انعکاس می‌دهد و چنان احساس عاشقانه و اجتماعی را به هم می‌آمیزد که آدم غافلگیر میشود:

می‌بینمت، از پیرهنم می‌شگفم دامان دامان از یخنم می‌شگفم می‌بینمت از هفت فلک می‌گذرم چون داغ دل هموطنم می‌شگفم (کلیات اشعار قهار عاصی، ص 89)

این ویژگی را می‌توان تقریبن در تمام شعرهای عاصی سراغ گرفت و یکی از شناسه‌های شعر عاصی قلمداد کرد. در دوبیتی زیر، می‌توانیم در کنار صمیمیت آن از یک نوع فقر نیز به خوبی آگاه شویم.

اگر روزی شوی مهمانم ای دوست رهت را سبز می‌بندانم ای دوست دگر چیزی ندارم در بساطم برایت شعر تر می‌خوانم ای دوست

یکی از ویژگی‌های دیگر عاصی که با فردیت اش مستقیمن ربط دارد، وارد ساختن بعضی زبانزدهای محاوره‌یی در شعر ـ خصوصن در ترانه‌ها ـ می‌تواند باشد. اگر چه عشقری به کمیت زیاد از این امکان زبان استفاده کرده است اما به کارگیری عاصی از این ظرفیت، باکیفیت‌تر می‌نماید:

جوانی نشئه‌ی جام لبانت بهاران بستر و گل سایه بانت به هر پیمانه می‌خواهی بنوشش تمام خون عاشق نوش جانت (کلیات اشعار قهار عاصی، ص 100)

تو زیبایی و عالم سیربینت بهار آیینه و گل خوشه چینت به شهر نازنینان هم ندیدم حریف چشم‎های نازنینت (کلیات اشعار قهار عاصی، ص 101)

بالاخره به این نتیجه می‌رسیم که شخصیت عاصی، چنان آب روان در ترانه‌هایش متجلی شده است. او هر اتفاق زندگی‌اش را ترانه می‌ساخت، از هر سفر خاطره‌یی داشت و از هر چهره لبخندی را به یادگار یادداشت می‌کرد. وقتی به بلخ می‌آمد نجوا میکرد »روح همه اولیات خشنود ای بلخ»، وقتی هرات می‌رفت، غروب شامگاهانش را با لطف و خوبی «دوست» برابری می‌داد:

«وجودت در مقام لطف و خوبی/ غروب شامگاهان هرات است». او گاهی حتا نام اصلی کسی را که دوست داشت ـ بی‌هراس ـ در ترانه‌هایش می‌آورد. عاصی چند سال از هیچ چیز، جز ویدا نمی‌گفت: نه از جنگل نه از صحرا بگویم نه از چشمه نه از دریا بگویم به هر جایی که باشم با سرودی سخن از قامت ویدا بگویم (کلیات اشعار قهار عاصی، ص 105)

در آخر خاطره‌یی از یک سفر عاصی را در بلخ ـ به نقل از یکی دوستان نزدیکش ـ می‌آورم و بساط این نوشته را برمی‌چینم: «روزی عاصی در یکی از جاده‌های مزار قدم می‌زد که ناگهانی با ویدا پس از مدتی که ندیده بودش، رو به رو می‌شود. وقتی او از عاصی می‌پرسد که: عاصی چه حال داری؟ عاصی عاشق سراسیمه خود را رو به دل به خاک می‌اندازد و میگوید: این است حال من! والسلام

برداشت از : http://mandegardaily.af/spip.php?article5286

 

 


 

هفده سال در نبود عاصی ؛ زخم های که هر روز ناسور می شوند

 

عاصی بزرگترین شاعر دوران معاصر افغانستان  است  که برخی ویژه گی ها و پرداخت ظریفانه وی را در افغانستان شاعران هم دوره اش کمتر توانسته اند تبلور دهند.

عاصی کسی بود که توانست ادبیات کلاسیک را که کسانی مثل: "واصف باختری " و امثال او از آن حمایت می کردند با ادبیات نو که برخی از روشنفکران افغانی جسته و گریخته به آن پرداخته بودند آشتی دهد.

قهار عاصی از ادبیات مردمی و فلکوریک هم غافل نشد و دانش او در این حوزه باعث شد تا هم در میان قشر فرهیخته و روشنفکر جامعه و هم در میان توده مردم بیشتر شناخته شود.

اما هفده سال پس از خاموشی اش ، جامعه فرهنگی امروز افغانستان هنوز هم از وی به عنوان شاعر مدرن و عصیان گر یادمان به عمل میاورد .

 به مناسبت هفدهمین سالگرد مرگ قهارعاصی جمعی از فرهنگیان در کابل گردهم جمع آمده و  به چگونگی شعر و افکار وی پرداختند

در این مجلس که بیشتر سخنرانان از همکاسه ها وهم قلمان دوره عاصی بودند ، از خاطرات باهم بودن و خصوصیات عاصی بیشتر حکایت می کردند و با رویکرد همین خصوصیات اشعار عاصی را به بررسی گرفتند.

همان گونه که خود قهار عاصی  درباره شاعر شدنش نوشته است: "صدای ریختن برگ‌های سپیدار باغ و رودخانه نزدیک محله مان از همان زمان در رگهایم جاری است و تلخی‌ها، زخم‌ها و بیدادهای روزگار مرا شاعر کرد. "

 استادحیدری وجودی یکی ازشاعرانی که دیگران او را از سلسله ی آخرین شاعران کلاسیک افغانستان می خوانند، یکی از سخنرانان مجلس بود.

 او قهارعاصی را یل گردن فرازخواند که شعرش سور خیال وحماسه و عشق بود.

"به صحنه آمدن قهار عاصی حادثه بود و شعر عاصی را به هر پهلوی که باندازی عاصی است و از عصیان حکایت می کند از این رو می توان گفت که قهار عاصی عاشق عشق بود، عشقی که در آن همزیستن و همدیگر پذیری را سرمشق می دانست."

استاد حیدری همچنان عاصی را شاعر پرکار خواند که به مثابه رودخانه درسبک های گوناگون شعرفارسی دری طغیان کرده است و در این تجربیات ویژه گی های خاص نسبت به هم قلمانش داشته است.

قهارعاصی درمجموعه شعری گل سوری اش نوشته است ، "من از مادری نقل قول می کنم که آسمان و زمینش درد می دهد و به سوگ می نشاند.

من از مردمانی ترانه ساز کرده‌ام که مرگ‌های شان بازار می شود.

من از خانقاهی گلو پاره می کنم که مظلوم است که هر روز شهید می شود، تا هیولایی به مراد برسد تا عفریتی آرامش گیرد."  

"دل دیوانه ما را بگذارید که باران بسراید "

لطیف پدرام شاعر ومنتقد سیاسی ویکی ازهم دوره های قهارعاصی دومین سخنران مجلس بودد که  عاصی را شاعر پرکار و تازه پرداز خواند که فضای کشور را در مقطع خاص وقالب های گوناگون شعری به تصویر کشیده است و از این روشعرعاصی پس از هفده سال هنوز ماندگاراست. 

" عاصی  با آن که جلوه خاص و پرداخت تازه ی نسبت به چند و چون شعر معاصر افغانستان بخشید، اما اشعارش بدون مشکل نبود و باچالش های جدی در برخی موارد به خصوص در مجموعه مقاومه گل سوری داشت .

گریبان گیر جان خویشم از بسیار تنهایی

سرم می ریزد امشب از درودیوار تنهایی

دلی که داشتم دیوانه گی هایش ز پا افگند

سری تا می بر آرم می دهد آزار تنهایی

خموشی های من در پرده هایش رنگ میگردد

چه ساز روشنی دارد به چشم یار تنهایی

به هر جمعی که آواز محبت میشود بالا

خیالی را به خونم می کند بیدار تنهایی

صدای آ شنا ره می گشاید از درون اما

گلو میگیردم اندوه دریا بار تنهایی

همیشه چشم من ازهمسرایان دستیاری بود

ولی اینک رفیق راه غربت سار تنهایی

"عمق کارهای قهارعاصی را می توان درشعرهای مجموعه جزیره خون یافت ، زیرا فضای نابسامان کشور و آنچه باعث طغیان عاصی  در این روزگار شده است را می توان در اشعار این مجموعه به گونه ی شاعرانه آن یافت، عاصی با آن شتاب که جزیره خون را آغاز کرده بود ، اگر حادثه ی برایش نمی افتاد، شاید امروز ادامه این مجموعه به یک کار کلان درعرصه ادبیات به خصوص  شعرمعاصر افغانستان به شمار می رفت." 

لالایی برای ملیمه ، دیوان عاشقانه باغ ، غزل من وغم من ، تنها ولی همیشه  و از جزیره خون نام های مجموعه آثار این شاعر پر آوازه است که در زمان حیات او در کابل اقبال چاپ یافته اند.

آخرین مجموعه شعرعاصی، "سال خون، سال شهادت "، در اولین سالگرد شهادت وی، توسط انجمن نویسندگان افغانستان در کابل چاپ و منتشر شد، اما گفته می شود که هنوز هم برخی از دست نوشته ها و اشعار از قهارعاصی که نزد خانمش میترا عاصی می باشند چاپ نشده اند.

فرهاد دریا آوازخوان پرآوازه افغانستان بیشترین اشعار آهنگ هایش  را از شعر های قهار عاصی انتخاب نموده است  که گفته می شود ، یکی از دلیل موفقیت فرهاد دریا و علاقه مندی نسبت به آهنگ های این آواز خوان انتخاب اشعار عاصی بوده است که پر از تصویر و جلوه های طبعیت است.

اشتراک کننده گان درمجلس بزرگداشت ازهفدهمین سالگمرگ خاموشی قهارعاصی با خوانش اشعار این شاعر بلند آوازه یاد او را گرامی داشته  جایگاهش رادر بین اهل قلم و فرهنگ افغانستان  برای همیشه خالی خواندند.

 

افسر رهبین شاعر و نویسنده گفت ؛ شعر قهارعاصی تاریخ است ، یاگاه نامه است ، یا یادواره است ، عاصی بهانه ی بود برای بی سرانجامی خودش ، مردمش و سر انجام دیارش ، او در اشعارش همواره به هم صدایی های مردم پرداخته و از ده و دیاری  یاد کرده  است که  زخم هایش را ناسور کرده اند. 

ای دشت تهی بته کنانت چی شدند - - دهقان بچه های نوجوانت چی شدند. 

 " عاصی شاعری بود دردمندو درگیر  با مسایل کشور و هیچ رویداد و اتفاقی نیست که از کنارش با سکوت گذشته باشد چنانچه خودش می گوید: (من از بی سر انجامی مردمانی درد کشیده ام که هیولایی از چهار سو  پوست و گوشتشان را میدرد.من از بیداد دستانی به فریاد آمده ام که بیچاره ترینانرا در خاک میکشند. من از مادری نقل قول میکنم که آسمان و زمینش درد میدهد و بسوگ می نشاند.من از مردمانی ترانه ساز کرده ام که مرگایشان  بازار می شود.)

/////////

من آن موج گرانبارم که در دامن نمی گنجم

من آن توفنده خاشاکم که در گلخن نمی گنجم

سروپا رونق آرای دو عالم نقش معنایم

بگیریدم بگیریدم که من در من نمی گنجم

من آتشباز یی آواز های عید موعودم

مرا فارغ کنید از تن که من درتن نمی گنجم

 

آنچه در رابطه به قهار عاصی در بین شاعران امروز پارسی سرا مطرح است این که او  از زود شعر ترین شاعران روزگارشعر معاصر افغانستان بوده وهمه ی دوران سرایش اشعارش ده سال را در بر می گیرد، اما در این ده سال میراث ادبی متنابهی که بخش معظم آن درخشانست و از قریحه والاتر از حد معمول حکایت می کند، بجا گذاشته است. بسیاری از شعرهای قهار عاصی در اسلوب نیمایی و در اوج زیبایی هنری سروده شده است.

ماندگارترین غزل قهارعاصی به نام پارسی است که یک سال پیش توسط صدیق شباب آوازخوان کشور آهنگ ساخته شد.

گل نیست ، ماه نیست ، دل ماست پارسی

غــوغـــای که ، تــرنـــم دریاست پارسی

از آفـتاب معجـــزه بــر دوش می کشــــند

رو بـر مـراد و روی به فـرداسـت پارسی

از شام تا به کاشغــر از سند تا خجـــــــند

آیـیــنه دار عــالــــم بــالاســــــــت پارسی

تـاریـخ را ، وثیــــقه سبــز و شکـــــوه را

خــون مــن و کــلام مطــــلاســت پارسی

روح بــزرگ وطبل خــراسانـــیان پــــاک

چتــر شــرف چــراغ مسیـحاســت پارسی

تصویــر را ، مغــازلـه را و تـــرانـــه را

جغــرافیــــای معــــنوی مـــاســـت پارسی

سرسخت در حماسه و همواره در ســرود

پیدا بود از ایــن ، که چه زیبـاست پارسی

بانگ سپیده ، عــــرصهء بیدار باش مـرد

پیغمبر هنـــر ، سخــن راســـــــت پارسی

دنیا بگو مبـــاش ، بــزرگی بگـــو بـــــرو

ما را فضیلتی اســـت که مـا راست پارسی

احمدضیأ رفعت استاد دانشکده ی زبان وادبیات دانشگاه کابل؛  دهه شصت و هفتاد خورشیدی را برای شعرافغانستان دو دهه متفاوت عنوان نموده گفت ؛ شعر افغانستان در این دو دهه به دلیل رویداد های سیاسی و نظامی شعر افغانستان وارد مرحله تازه شد که در همین دهه بعضی از قالب های سنتی به خصوص غزل مورد توجه شاعران قرار گرفت ، اما این قالب که بیشتر تصور می شد ظرفیت آن برای عارفانه ها و عاشقانه است ، کم کم شاعران تجربه های جدی تر به خر ج داده  و از این قالب برای بیان مفهوم های اجتماعی و حتا سیاسی هم می شود استفاده کرد.

"در همین دوره است که از تصویر های انتزاعی یک مقدار کاسته می شود و شاعران تلاش می کنند که تصورهای ملموس تر را وارد شعر کنند، قهار عاصی درهمین دهه به شعر می پردازد، اما مفهوم های اجتماعی سیاسی که همچنان باید می به آنها می پرداخت از آنها گریز نموده است واشعارش با ضعف های همراه بوده است ، که از یک سو شاهد گریز ازتصویرهای اجتماعی بودیم ازسوی هم شاهد تصویر های آسمانی و ملکوتی نیستیم .

"در دهه هفتاد شعر عارفانه و عاشقانه کم کم جایش را برای شعر اجتماعی سیاسی می دهد که قهار عاصی تجربه ی است میان همین شعر دو گونه گی افغانستان ، از همین رو شعر عاصی را نه شعر عاشقانه میابیم و نه هم شعر اجتماعی ، بنأ می توان گفت که شعر عاصی تجربه ی است بین شعرعاشقانه و  شعر اجتماعی و یکی از دلایلش هم این است که در روزگار که عاصی زندگی می کرد آشفتگی ها و وضعیت سخت بر افکار وی تاثر داشته است!" 

حدود ۱۰ سال پس از شهادت قهار عاصی "کلیات اشعارش " به کوشش "نیلاب رحیمی " جمع آوری ، تدوین و منتشر شد که شامل هشت مجموعه چاپ شده  و دو مجموعه که تا کنون چاپ نشده اند.

سال گذشته  مجموعه دیگری از دوبیتی‌ها و رباعیات قهارعاصی زیر نام "هر بار که از دهکده ات می گذرم " به کوشش "محمد آصف رحمانی  در ولایت هرات منتشر شد.

"شهر بی قهرمان "، نام تازه ترین گزیده اشعار قهارعاصی است که در سال ۱۳۸۸خورشیدی به کوشش "احمد معروف کبیری خبرنگار در هرات" و یک ناشر ایرانی در ایران به چاپ رسید

گفته می شود این اولین مجموعه قهار عاصی است که در ایران منتشر می شود.

قهار عاصی سر انجام در هفتم میزان ۱۳۷۳خورشدی بر اثر اصابت موشک در ساحه باغ بالای کابل کشته شد.

 برداشت از : http://www.khorasanzameen.net/php/read.php?id=836

 

 


 

دکلمه شعر خداحافظ گل سوری : http://www.adibaan.com/writers/sabaa/sabadeklema.html

 

 

 


 

خداحافظ گل سوری!




کبوترهای سبز جنگلی در دوردست از من
سرود سبز می خواهند
من آهنگ سفر دارم
من و غربت
من و دوری
خداحافظ گل سوری!

سر سردره‌های بهمن و سیلاب دارد دل
بساط تنگ این خاموشی
این باغ خیالی
ساز رویای مرا بی رنگ می‌سازد
بیابان در نظر دارم
دریغا، درد!
مجبوری!
خداحافظ گل سوری!

هیولای گلیم بددعایی‌های ما بر دوش
چراغ آخر این کوچه را
در چشم‌های اضطراب آلودۀ من سنگ می‌سازد
هوای تازه‌ تر دارم
از این شوراب، از این شوری
خداحافظ گل سوری!

نشستن
استخوان مادری را آتش افکندن
به این معنی، که گندمزار خود را
بستر بوس و کنار هرزه برگان ساختن
از هر که آید
از سرافرازان نمی آید
فلاخن در کمر دارم
برای نه
به سرزوری!
خدا حافظ گل سوری!

ز حول خاربست رخنه و دیوار، نه!
از بی بهاری‌های پایان ناپذیر سنگلاخ
آتش به دامانم
بغل واکردنی رهتوشۀ خود را
جگر زیر جگر دارم
ز جنس داغ،
ناسوری!
خداحافظ گل سوری!

جنون ناتمامی در رگانم رخش می راند
سیاهی سخت عاصی، در من آشوب آرزو دارد
نمی گنجد در این ویرانه نعلی از سوارانم
تماشا کن چه بی‌بالانه می رانم!
قیامت بال و پر دارم
به گاه وصل،
منظوری
خداحافظ گل سوری!

نشد
بسیار فال بازگشت عشق را از سعد و نحس ماه بگرفتم
مبادا انتظارش در دل آساهای من باشد
مبادا اشتران بادی‌اش را، زخمه های من
بدین سو راه بنماید
کسی شاید در آن جا
عشق را، با غسل تعمید از تغزل‌های من، اقبال آراید
من و یک بار دیدار بلند آوازگان ارتفاعات کبود و سرد
تماشای اگر هم می‌نیفتد
دست و دامانی هنر دارم
نه چوکاتی، نه دستوری!
خداحافظ گل سوری!

«عبدالقهار عاصی»