خاک زر آن باغ آن ده چشمه آب روان

دود شد افسانه شد دیگر مجوی از آن نشان

مردم افغان چو اشگ مردمم هر سو روان

با لب تشنه دل پر خون خمیده چون کمان

نی نشانی مانده از نامی و نی نام از نشان

ای زمین آه از جفایت ای زمان برتو فغان

شیر حق بودم به خاک سرزمینم آن زمان

رام و آرام و خموش از بهر نانم این زمان

کوه غربت منزل و خاک زمینش فرشمان

گله فرزندان من سگ یار و سقفم آسمان

شکوه گوید روز و شب نالد دوتارم با زبان

شد به یغما میهنم آه ای خدا افغان ستان

یاد رویت ذره ذره می گدازد عمر و جان

ای وطن جانا نمی جویی چرا از ما نشان

 برای شیرعلی که در غربت شعر می خواند - مهر ۱۳۸۲