زمستانی است بسیار سرد، مدتی است در گیر و دار خودم در این کوه بسیار برف و  بسیار مه میگردم.
پدر شاید فکر میکرد باید روی پای خودم بایستم، فکر میکرد دیگر هرانچه از تجربه در کوله ام گذاشته کافیست، تنهای تنها روانه این برف شدم.
نزدیک شهرم ودور از هیاهوی پر دود شهر . از جان پناه سیاه سنگ سرازیر بازگشت شدم.
حس عجیبی است،خلوت سراسر وجودم را گرفته، نمیدانم با خودم حرف میزنم یا با خدایم خلوتم.
سرازیرم:
ریز ریز و سر به زیر ، سر به زیر بادم که صورتم را گرفته...
دره اسون همیشه راه بازگشتم به سمت پایین بوده ، هم من این راه را خوب میشناسم وهم این دره من را خوب میداند. چندی از زمان گذشته است ، نمیدانم حوالی ظهر است یا نزدیک غروب، نمیدانم،
مه آنقدر هست که نیاز به اقراق نیست. واقعا بیش از یک قدم جلوتر پیدا نیست. دور تا دورم را بخار سرما گرفته. این سفیدی بسیار هیچ جای دید نمی گذارد، انگار دارم غرق می شوم. خدای من!...
من که اینجا را خوب میشناختم، اماچرا؟ پس راه کو؟
سوالها به ذهن خسته ام حمله میکردند و بی جوابترین پاسخها مغزم را به درد میکشید. کم کم ترس داشت وجودم را میگرفت. ترس بود ، شاید خستگی یا...
نشستم به میان برفها و چشمهایم را بستم.
گفتم : خدایا یعنی تمام شد ؟ وعده دیدار من و تو اینجاست؟ پس چرا تا به حال هیچ وقت نگفته بودی ؟
با خودم حرف میزدم که خوابم برد. نمیدانم چه مدت خوابیدم ، دو دقیقه ، یک ربع، یک ساعت...
صدایی گفت: برخیز!
خواب میدیدم؟
باز گفت: برخیز!
نه ! خواب نه!
بهت در تمام تنم رعشه انداخت، چشمهایم آنچه میدید باور نمیکرد. ولی چه خوب که یکنفر اینجاست.
باز گفت : برخیز!
گفتم: که هستی؟
گفت : مگر راه را گم نکرده ای؟
لال شده بودم ، گنگ و مبهوت با سر جواب دادم ؛ بله!
آرام آرام به راه افتاد ومن به دنبال او.
هیبتی از نور ، با لباسی کهنه و سندلی به پا. در این همه برف ، این پاپوش، این تن پوش؟
باز پرسیدم : که هستی؟
گفت: هیچ نپرس.
با حسی آمیخته از ترس و بهت و کمی شادی از این که نجات یافته ام به دنبالش به راه افتادم.
در تمام راه نه سخن گفت و نه من جرات حرف زدن داشتم. اگر از فاصله دو سه متری با او، نزدیکتر میشدم
سریع فاصله اش را بیشتر میکرد. رد پایش را میدیدم ولی هیچ جای پایی نبود. کنار من بود و میدیدمش
ولی هرگز نمیشد لمسش کرد.
دیوارهای هتل اوسون را میدیدم، یک آن نگاه کردم، دیگر نبود ، نه کنارم ، نه جلوتر و نه...
باورم نمیشد، هیچ اثری نبود. نه جای پایی ، نه آن نور، نه صدایی.
آهای – های – ای - ...
صدایم به دره رفت و برگشت ، بی جواب برگشت.
راه را پیدا کردم.
نزدیکهای هتل جانم رمق باور نداشت. نشستم. و به یاد آنچه گذشت، آنچه بر من گذشت، ساعتی گریستم.
گریستم و لرزیدم و تمام وجودم لرزید.
که بود؟
آیا با من چه خواهی کرد؟ خدای من.
من جای جای آفریدنت را خوب میدانم خدایا، من این سامان تقدس را، این کوه پر صلابت را این آب را ،
این... را میستایم.
که بود که با من چه کرد؟
بگذار حال که نیستی دامن کوهت را در آغوش بفشارم و ببوسم.
یکبار دیگر در بندگی ام تلو تلو خوردم.
ای کوه چه نشانی هستی ؟
خدای من ، من کیستم؟
سالها بود که این ماجرا حکم راز داشت، و امروز این راز را گشودم، برای تو که تازه تازه قدم بر محرم اسرار آفرینش میگذاری، به امید بالا رفتن و قله رسیدن.
نیکتر بیاندیش و صافتر نفس بکش.
اینجا کوه است ، کوه... .
 
َََََ علیرضا محمدی