با هم كه بودیم، تنها كه می‌شدیم، شروع می‌كردیم. با هم می‌رفتیم. با هم می‌آمدیم. اولش آهسته می‌رفتیم؛ می‌رفتیم و می‌رفتیم. می‌رفتیم و می‌آمدیم. می‌آمدیم و می‌رفتیم. او می‌رفت و من می‌آمدم. من می‌رفتم و او می‌آمد. با هم می‌ایستادیم. با هم راه می‌افتادیم. سرعتمان را زیاد می‌كردیم، یا آهسته‌تر می‌رفتیم. با خنده می‌رفتیم، در سكوت می‌آمدیم. در سكوت می‌رفتیم، با خنده می‌آمدیم. آنقدر تند می‌رفتیم كه به نفس‌نفس می‌افتادیم. آنقدر آهسته می‌رفتیم، به خودمان كه می‌آمدیم ایستاده‌ بودیم. با هم می‌ایستادیم. نفس‌های بلند می‌كشیدیم. ضربان قلبمان كه آرام‌تر می‌شد، راه می‌افتادیم. او كه می‌ایستاد، من هم می‌ایستادم. من كه می‌ایستادم، او هم از رفتن بازمی‌ایستاد. كمی كه می‌رفتیم، با هم برمی‌گشتیم تا باز با هم شروع كنیم. من كه خسته می‌شدم، او بغلم می‌كرد و ادامه می‌داد. او كه خسته می‌شد، جایمان را عوض می‌كردیم. قله اولش نزدیك به نظر می‌آمد. اما هر چه كه می‌رفتیم، دور و دورتر می‌شد. سریع‌تر هم كه می‌رفتیم، بیشتر دور می‌شد.

می‌رفتیم و می‌آمدیم. می‌آمدیم و می‌رفتیم. او می‌آمد و من می‌رفتم. من می‌رفتم و او می‌آمد. گاهی فقط من می‌رفتم. گاهی فقط او می‌رفت. گاهی من می‌نشستم و رفتن و آمدن او را می‌دیدم. گاهی او دراز می‌كشید و رفتن و آمدن مرا می‌دید. یا نمی‌دید، چشم را می‌بست و به رفتن و آمدنم فكر می‌كرد.
كمی بیشتر كه می‌رفتیم، می‌ایستادیم و همه چیز و همه جا را از نظر می‌گذراندیم. بعد از نو شروع می‌كردیم و می‌رفتیم؛ و كمی كه می‌رفتیم، باز می‌ایستادیم. همیشه چیزهایی بود برای فكركردن و عقب‌انداختن لحظه‌ی حركت. می‌خواستیم دیرتر راه بیفتیم، می‌خواستیم دیرتر برسیم.

برایمان راه هم مهم بود. چشم‌مان به قله بود، اما راه را بیشتر دوست‌ ‌داشتیم. دلمان می‌خواست برویم، می‌رفتیم. می‌خواستیم بایستیم، می‌ایستادیم. می‌خواستیم بنشینیم، می‌نشستیم. نشسته هم می‌شد رفت. روی زانو هم می‌شد رفت. راه را سینه‌خیز هم می‌شد ادامه داد. بغلم هم كه می‌كرد، می‌رفت. به من هم كه تكیه می‌داد، من می‌رفتم. هر طور بود می‌رفتیم.

گاهی من چشمانم را می‌بستم و دست‌های او را می‌گرفتم. گاهی او چشمانش را می‌بست و به من تكیه می‌‌كرد؛ تا من ادامه ‌دهم. گاهی چشمانم را می‌بستم تا او را نزدیك‌تر احساس كنم. گاهی چشم كه باز می‌كردم، می‌دیدم او هم چشمانش را بسته. هر كدام فكر می‌كردیم چشمان دیگری باز است؛ هر دو چشم‌ها را بسته بودیم و می‌رفتیم. گاه به هم چشم می‌دوختیم و دست‌های هم را می‌فشردیم و می‌رفتیم. گاه به هم لبخند می‌زدیم و می‌رفتیم. گاه لبخندمان كمرنگ‌تر از آن بود كه دیده شود. گاه بی آن كه به هم نگاه كنیم، خیره به هم می‌رفتیم. گاه جمله‌ای به شوخی رد و بدل می‌كردیم و خنده‌ای و بعد باز جدی می‌شدیم و ادامه می‌دادیم. گاه انگار جدی‌ترین كار دنیا را انجام می‌دادیم؛ بی‌حرفی یا ابراز احساسی. گاه با اشاره‌ا‌ی به هم، تندتر می‌رفتیم. گاه آهسته‌تر می‌رفتیم. می‌رفتیم و می‌رفتیم. آنقدر می‌رفتیم كه تشنه می‌شدیم، یا گرسنه، یا حتی خسته. او كه تشنه می‌شد، می‌نوشید. من كه تشنه می‌شدم، دیگر نمی‌رفتیم. گاهی هم كه او نمی‌خواست، نمی‌رفتیم. می‌ایستادیم. استراحت می‌كردیم تا فردا شب، یا شبی دیگر.

در راه حرف كه می‌زدیم، از قله حرف می‌زدیم. حرفی غیر از آن می‌زدیم، باید برمی‌گشتیم تا دوباره شروع كنیم. به جز از اوج نباید حرف می‌زدیم. به جز به قله هم نباید فكر می‌كردیم؛ اگرنه باید برمی‌گشتیم. پنهان كردنی هم نبود، می‌فهمیدیم. یكی را كه می‌دیدیم، باید برمی‌گشتیم از اول شروع كنیم. حتی اگر یادمان می‌آمد كجا بودیم، باید برمی‌گشتیم. تلفن كه زنگ می‌زد، سر و كله‌ی كسی یا چیزی پیدا می‌شد، باید از نو شروع می‌كردیم. صدایی می‌شنیدیم هم باید برمی‌گشتیم. حتی اگر نمی‌خواستیم، برمی‌گشتیم. نباید حواسمان از قله پرت می‌شد.

می‌رفتیم و می‌رفتیم. تند كه می‌رفتیم، تندتر می‌رفتیم و تندتر كه می‌رفتیم، تندتر و تندتر می‌رفتیم. می‌دویدیم تا قله. نزدیك كه می‌شدیم، می‌ایستادیم. نفس‌نفس می‌زدیم تا آرام می‌شدیم و دوباره شروع می‌كردیم. دیگر به قله چیزی نمانده بود. از آن بالا می‌شد همه جا را دید. می‌شد همه كس را دید. می‌شد به همه چیز خندید یا برای هیچ گریه كرد. می‌شد با كسی دعوا كرد، یا به كودكی لبخند زد. می‌شد با پر بالش بر سر و صورت هم نقش كشید. می‌شد پری را توی هوا رها كرد و چشم‌ها را بست و برای جای فرود آمدنش با دیگری شرط بست.

به آن بالا كه می‌رسیدیم، می‌دیدیم قله نیست. فكر ‌كرده‌بودیم قله است. قلة اصلی كمی بالاتر بود؛ كمی دورتر. بی‌استراحت می‌رفتیم. باید می‌رفتیم. می‌ایستادیم، باید از نو شروع می‌كردیم و اگر خسته بودیم، باید می‌گذاشتیم برای بعد. به قلة بعدی كه می‌رسیدیم، هم قله نبود. فكر می‌كردیم قله بوده. همیشه اشتباه می‌كردیم. همیشه قلة اصلی دورتر بود. و قلة اصلی‌تر، خیلی دورتر.

همیشه هم كه به قله نمی‌رسیدیم. نمی‌شد رسید. گاهی می‌شد فقط به راه دل بست. می‌شد قله را هم ندیده گرفت؛ اگر می‌خواستیم. می‌شد به قله رفت و باز به قله‌ها و قله‌های دیگر. گاه آنقدر می‌رفتیم كه برایمان نایی نمی‌ماند. گاهی به بالاترین قله‌ها كه می‌رسیدیم، تشنه می‌شدیم و باید می‌ایستادیم، و وقتی می‌ایستادیم باید دوباره از نو شروع می‌كردیم. خسته كه می‌شدیم دیگر نمی‌رفتیم. نمی‌شد برویم؛ می‌ماند برای بعد. گاهی هم نه تشنه می‌شدیم، نه خسته؛ می‌رفتیم و می‌رفتیم‌ و به قله هم نمی‌رسیدیم. می‌شد كه به قله نرسید. گاهی هم به قله می‌رسیدیم. به اوج، به آن بالا. بالاترین نقطه، جایی كه موجودی به جز ما دو تا نداشت.

به اوج كه می‌رسیدیم، نفس‌نفس می‌زدیم؛ همان جا دراز می‌كشیدیم و به آسمان نگاه می‌كردیم و به ابرها. قله همیشه مه داشت. مه پایین بود و ما فقط خودمان را آن بالا می‌دیدیم. رو به هم كه می‌چرخیدیم فقط صورت‌هایمان را می‌دیدیم. دست می‌كشیدیم و عرق را از سر و روی هم پاك می‌كردیم. نفس‌نفس می‌زدیم و نفس‌های هم را تنفس می‌كردیم. او دستش را زیر سر من می‌گذاشت و من خودم را توی بغل او مچاله می‌كردم.

نفس‌مان كه سر جا می‌آمد، باید بلند می‌شدیم. نباید در قله می‌ماندیم. اگر می‌ماندیم، قله پایین می‌آمد؛ با قله‌ی پایین‌تر یكی می‌شد؛ و با قله‌ی پایین‌ترش هم. كوه با زمین یكی می‌شد و آن بالا، اوج‌بودنش را از دست می‌داد. باید برمی‌گشتیم. اگر دلمان می‌خواست، فردا یا پس‌فردا هم می‌شد رفت و آن بالا، قله‌ی اصلی را یافت.